کدام قلم ها ظاهر مخالف اما باطنا در خدمت جمهوری اسلامی هستند؟

نگاهی به نوشتهء اخیر محمد ارسی

 

یونس شاملی

محمد ارسی، طی مقاله ایی تحت عنوان "تـراژدی‌سـازی از مسـائـل قومی و زبـانی " خصومت خود را با جنبشهای سیاسی متعلق به خلقهای غیرفارس، که برای برابری حقوق ملیتها ساکن در ایران مبارزه میکند، کتمان نمیکند. در این مقاله محمد ارسی از دو متد برای توضیح مسائل مورد نظرش سود برده است؛ اول: تحریف و شانتاژ و دوم: نگرش پان ایرانیستی به سیاست. من بطور خلاصه  بی اساس بودن افکار محمد ارسی را در چند بند ضروری میدانم.

 

یک: محمد ارسی مینویسد؛ "در واقع، ضرورت رفع بی‌عدالتی‌ها و تبعیضات “قومی” و مذهبی و یا منطقه‌ای... در برنامه‌ی همۀ احزاب و سازمان‌های دموکراسی خواه و مترقی ایرانی به طور جدّی مطرح شده، و حلّ آن، بر بخش مهمی از موضوع دموکراتیزاسیون جامعۀ استبدادزدۀ ایران، تبدیل گشته است. نمونه می‌آوریم: نهضت آزادی ایران،  احزاب و سازمان‌های حامی جنبش سبز مردم ایران، جریان‌های گوناگونِ ملی و جمهوری‌خواه ایرانی،  اتحاد جمهوری‌خواهان،  جمهوری خواهان لائیک،... ، سکولارهای سبز،  فدائیان خلق اکثریت،  حزب دموکراتیک مردم ایران،  جبهه ملی ایران،   حزب مشروطه ایران و غیره" پایان نقل قول

 

توضیح یکم: آیا احزابی که محمد ارسی فوقا برشمرده واقعا احزاب "دمکراسی خواه و مترقی" ایران هستند؟ برای نمونه حزب مشروطه خواه، جبهه ملی (که احزابی نژادپرستند) و یا احزاب و سازمانهای جنبش سبز (اصطلاح طبان داخلی که قانون اساسی جمهوری اسلامی منشور فعالیت خود میدانند)، سکولارهای سبز (که دکان دو در حامی نظام سلطنتی با پوشش اصلاح طلبی برای سوار شدن به موج اعتراضات جنبش معروف به سبز در داخل است)، فداییان خلق اکثریت (حمایت آنها از خمینی را امیدوارم فراموش نکرده اید)، جمهوریخواهان با تمامی انواعش ملی گرایی گاه افراطی ملیت فارس را نمایندگی میکنند و نهضت آزادی صفت اش اساسا نیرویی ملی مذهبی، مقصود ملی مذهبی فارس است) به زعم محمد ارسی سازمانهای دمکراسی خواه و مترقی ایران هستند. محمد ارسی برای رفع شرمندگی خودش و یا شاید هم به دلیل طویل نشدن نوشتهء خود از حزب فاشیستی سومکا، حزب پان ایرانیست ایران و یا حزب توده، حزب کمونیست کارگری و انواعش و بالاخره سازمان مجاهدین خلق نامی نبرده است. شاید هم احزاب اخیر را دمکراسی خواه و مترقی نمیداند!

بایستی با صدای بلند گفت که تمامی احزاب نامبرده فوق از جهت مختصات فکری و رفتار تا کنونی آنها به روشنی و بدون هیچ تردیدی، احزاب ملی ملت فارس در ایران را تشکیل میدهند. این احزاب و سازمانها سیاسی، هیچکدامشان علیرغم  مزین بودن نامشان به  پسوند "ایران"، احزاب متعلق به ملتهای غیرفارس ساکن در ایران نیستند. حتی میتوانم به جرات بگویم که این احزاب حتی یک زره هم خاصیت و مزه غیرفارسی ندارند. بلکه این  احزاب و سازمانها گرایشات فکری راست، میانه و چپ متعلق به ملت فارس در ایران را نمایندگی میکنند.

 

پرسش دیگر این استکه، آیا زبان رسمی مورد استفاده همهء این احزاب و سازمانها در تمامی جغرافیای فعالیت شان چه زبانی است؟  زبان مورد استفاده این احزاب و سازمانها ترکی است؟ این احزاب نشریاتشان و صفحات اینترنتی شان را به زبان کردی منتشر میکنند؟ بلوچی می نویسند یا عربی را به مثابه زبان رسمی خود استفاده میکنند؟ می بینید که آوردن زبانهای غیرفارسی در رابطه با این احزاب و سازمانها حتی خنده دار هم هست. حتی به عیان میتوان دریافت که زبان ترکی، کردی، عربی و بلوچی زبانهای کاملا بیگانه با این تشکل های سیاسی است. حتی بخش اعظم این سازمانها و احزاب نه تنها با زبان های غیرفارسی سر تخاصم دارند حتی در دشمنی با منافع خلقهای غیرفارس نیز در کنار جمهوری اسلامی قرار میگیرند (اظهار نظر داریوش همایون سلطنت طلب و فروزنده جمهوریخواه را فراموش نکرده ایم).

پرسش بعدی اینست که؛ آیا این احزاب  و سازمانها، (حتی یکی از آنها) در مرامنامه حزبی خود هویت ملی خلقهای غیرفارس (ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن، لر و...)، زبان ملی آنها (ترکی، کردی، بلوچی، عربی، ترکمنی، لری و...) و وطن ملی آنها (آذربایجان، کردستان، بلوچستان، عربستان، ترکمن صحرا، لرستان و...) را به رسمیت شناخته است؟ آیا این تشکلات حزبی که ظاهرا خود را متعلق به سراسر ایران میدانند، نشریات و مدیایی صوتی و یا تصویری به زبانهای برشمرده فوق دارند؟ پاسخ این پرسش ها مطلقا منفی است.

 

پرسش دیگراین استکه، هم اینک پنج فعال سیاسی ترک در آذربایجان در بیدادگاههای رژیم به 45 سال زندان محکوم شده اند. محمد ارسی میتواند از میان این احزاب و سازمانها ایرانیِ دمکراسی خواه و مترقی! یکی را بیابید که نه از جهت ملی بلکه از جنبه حقوق بشری، احکام سنگین علیه این عزیزان را محکوم کند، تا حداقل مردم ما بدانند که این احزاب، نه به حقوق ملی خلقهای غیرفارس، بلکه حداقل به حقوق بشر وفادارند. اگر حزبی که خود را سراسری میخواند به منشور جهانی حقوق بشر پایبند نباشد، میتوان این احزاب را دمکراسی خواه و مترقی خواند؟ در اینجاست که کوس رسوایی محمد ارسی به صدا در میآید و تحریف ها عوامفریبانهء این انسان را در همسویی با جمهوری اسلامی برملا میکند.

 

دو: محمد ارسی مینویسد: "اما اکثرِ فدرالیست‌های ما، جریان کار را برعکس فهمیده‌اند و بر آنند که مردمِ مملکتی را که پس از پشت سر گذاشتن عصر ممالک محروسه، و اتحاد و همکاریِ تیره‌های گونه‌گون آن در درازای سده‌ها و عصرها، حالا به ملت و کشور متّحدی تبدیل شده، به اجزاء تشکیل دهندۀ خود، آن هم برحسب زبان تقسیم کنند و ایران را هم، به روز و روزگار یوگسلاوی سابق و عراق آشوب‌زده و وامانده‌ی امروزی مبتلا کنند." پایان نقل قول

 

توضیح دوم: آیا رفراندم برای استقلال در بخش کبک کانادا که چند سال پیش انجام گرفت، به عصرممالک محروسه تعلق دارد؟ آیا استقلال کزوزو و یا استقلال ملتهای ساکن در یوگسلاوی به عصر ممالک محروسه برمیگردد؟ و یا اینکه تاریخا بیخ گوش همه مان به وقوع پیوسته است؟ آیا فروپاشی اتحاد شوروی و برپایی پانزده جمهوری به صدسال پیش بازمیگردد و یا دو دهه پیش اتفاق افتاده است؟ آیا استقلال سودان جنوبی صدسال پیش اتفاق افتاده است یا کمتر از دو سال پیش؟ آیا مبارزه مردم ایرلند در انگلستان برای جدا شدن از انگلیس پایان یافته است؟ آیا همین امروز اسکاتلند پرچم استقلال در داخل انگلستان را برنیافراشته است؟ آیا کاتالانها به مبارزه برای حقوق ملی خود پایان داده اند؟ آیا مبارزه مردم باسک برای حقوق برابر ملی دیگر وجود ندارد؟  آیا مجادلات ملی در کشور بلژیک این کشور پیش رفته به صدسال پیش باز میگردد و یا امروز در جریان است و میرود که این کشور را به نظام فدرال و یا دو کشور مستقل تبدیل کند؟ جنبشهای ملی متعلق به ملیتهای غیرفارس، بویژه جنبش ملی دمکراتیک خلق ترک در آذربایجان جنوبی در دو دهه، که موفق شده مسئله ملی در ایران را به یکی از اصلی ترین دیسکورسها تبدیل کند، به صدسال پیش تعلق دارد؟ اقدام دولت ترکیه برای مذاکره با پ ک ک و برای حل مسئله خلق کرد در آن کشور صد سال قبل اتفاق افتاده است یا هم اینک در جریان است؟

 

می بینیم که حل مسئله ایی به نام ستم ملی در یک کشور ربطی به زمان ندارد. ستم ملی معضلی است که باید بر اساس موازین شناخته شده بین المللی، منشور جهانی حقوق بشر منشور ملل متحد و اعلامیه های جهانی دیگر در این رابطه، حل گردد. اما محمد ارسی  با شانتاژ و تحریف میخواهد بگوید که مسئله ملی امر کهنه ایست و اینگونه مسائل صد سال پیش اتفاق می افتاد! من با مثالهای فوق از دو دهه پیش تا همین امروز نشان داده ام که مسئله ملی و حقوق برابر ملیتهای ساکن در داخل کشورها یکی از مهمترین مسائل داخلی آن کشورهاست و در دو دهه اخیر ملتهای مختلفی  در راستای حل مسئله ملی حتی به استقلال نیز دست یافته اند. البته از نظر نویسنده این سطور حق تعیین سرنوشت خلقها میتواند در درون یک کشور و با تشکیل دولت ملی خلقهای تحت ستم در منطقه ملی خود، نیز تحقق یابد، آنچنانکه امروز در کبک کانادا، کردستان عراق و تا حدودی کاتالانهای اسپانیا و... با موفقیت به انجام رسیده است. اما اگر سرکوب و کشتار این ملیتها از سوی دولت مرکزی بصورت غیرمتعارف افزایش یابد، دیگر امکان تحقق حق ملتها در تعیین سرنوشت خود در داخل آن کشورها غیرممکن خواهد شد و استقلال به مثابه تنها راه پایان بخشیدن به معضل ملی عمل خواهد کرد. حوادث یوگسلاوی و سرکوب دولت صربی علیه ملتهای غیرصرب و یا استقلال سودان جنوبی از دولت سودان را میتوان در این دسته بندی قرار داد.

 

محمد ارسی جنبش های سیاسی متعلق به خلقهای غیرفارس و تاکید آنها برای به رسمیت شناختن زبانشان را در سمت سوی تبدیل ایران به یوگسلاویزه شدن ارزیابی کرده است. اما محمد ارسی نمیداند که تمامی ملتهای ساکن یوگسلاوی سابق تفاوت زبانی با همدیگر نداشته اند، بلکه تفرق ها در هویت دینی و ملی از سویی و اعمال بی حقوقی ملی از سوی دولت حاکم صرب علیه آنها از سوی دیگر ریشه داشته است. تازه در یوگسلاوی سابق تعرض علیه حقوق زبانی مطرح نیست چون همه ملتها در آن کشور با یک زبان سخن میگویند. اما در ایران تمامی اشکال ستم علیه ملیتهای غیرفارس جریان دارد و ستم زبانی یکی از اجزای مهم آن است.

 

سه: محمد ارسی مینویسد: "فدرالیست‌های ما، جداً معتقد‌اند که فدرالیزم ذاتاً با دموکراسی و آزادی پیوسته است. می‌گویند: فدرالیزم آن روی سکّه دموکراسی است؛ شرط لازم برای تأسیسِ دموکراسی و عامل بقای آن می‌باشد. می‌گویند: ایران تنها در شکل جمهوری فدراتیو می‌تواند به دموکراسی برسد، و اگر رسید، با نظام فدرال می‌تواند آن را حفظ کند." پایان نقل قول

 

توضیح سوم: این یک تحریف آشکار از سوی محمد ارسی است که میگوید فدرالیستها  رابطه فدرالیسم با دمکراسی را امری ذاتی میدانند. فدالیستها نیک از ماهیت دولتهای فدرال غیردمکراتیک مثل روسیه، پاکستان و یا اتحاد شوروی سابق و یوگسلاوی سابق و... باخبرند و این سخن محمد ارسی چیزی جز شانتاژ علیه جنبشهای سیاسی متعلق به ملیتهای غیرفارس در ایران نیست. آنچه که برقراری نظام فدرال را در ایران به یکی از ضروریات اجتناب ناپذیر تبدیل میکند، ساختار چند ملیتی و وجود ایالات متعلق به ملتهای متفاوت ساکن در ایران است. به عبارت دیگر برقراری فدرالیسم در ایران امر لازمی است، اما کافی نیست. بلکه کفایت آن در پایبندی به دمکراتیسم، پایبندی به منشور جهانی حقوق بشر، کنوانسیونهای الحاقی آن، منشور سازمان ملل و تمامی اعلامیه های جهانی نفهته است. در کشور کثیرالملله ایی چون ایران البته که دمکراتیسم سیاسی بایستی بر بنیاد یک نظام فدرال استوار باشد. در این اصل نباید هیچ تردیدی  داشت. اما ذاتی کردن رابطه دمکراسی با فدرالیسم بدون توجه به شرایط عینی امر نادرستی است. در کشوری مثل ایران برقراری فدرالیسم به دو مسئله اساسی پاسخ میدهد. اول، تحقق اصل "حق ملل در تعیین سرنوشت خود" که امری حقوقی است و برای برابری حقوق ملیتهای ساکن در ایران لازم الاجراست و دومی، خواه ناخواه، زمینهء "تقسیم قدرت سیاسی" به مناطق مختلف کشور است که ضرورتا یکی از پایه های اساسی در تکوین دمکراسی است. اما محمد ارسی میخواهد با تحریف نظر فدرالیستها و شانتاژ علیه جنبشهای ملی دمکراتیک در ایران، زمینه را برای سرکوبهای بیشتر این جنبش ها از سوی جمهوری اسلامی فراهم سازد.

 

 

چهار: محمد ارسی مینویسد: "می‌گویند: تُرک زبان و کُرد و بلوچ و عرب و آسوری و اَرمنی و گیلک و پارسی گوی وغیره هر یک در حوزه‌های زبانی‌شان، حکومتِ ملّی خودشان را باید داشته باشند و حاکمیّت ملّی خود را باید اعمال کنند. یعنی هر زمانی هم که اراده کنند، غزلِ خداحافظی را بخوانند و بروند! معنای فدرالیسم برای اینها همین است، مکتبی برای تجزیه طلبی، حذف ملت ایران و قطعه قطعه کردن این مملکت!" پایان نقل قول

 

توضیح چهارم: محمد ارسی مخالف سرسخت اصل "حق ملل در تعیین سرنوشت خویش" مستتر در منشور ملل متحد است، با این وجود شعار دمکراسی هم سر میدهد. عوامفریبی نهفته در رفتار محمد ارسی را دقیقا در همین نکته میتوان برملا کرد. محمد ارسی از آن نوع دمکراسی در ایران سخن میگوید که سر آشتی با منشور ملل متحد و حقوق برابر ملیتها ندارد!

 

محمد ارسی همچنین قیم مردم ایران و ملتهای ساکن آن نیز هست. در سناریوی سیاه محمد ارسی تلاش برای تحقق فدرالیسم  به منزله "خواندن غزل خداحافظی و جدا شدن" از ایران تلقی میشود. اگر این سخن محمد ارسی درست میبود، بایستی هیچ کشور فدرالیستی در جهان وجود نمیداشت. چون به زعم ارسی شعار فدرالیسم برای خوندان غزل خداحافظی و جدایست! درصورتیکه تاکنون هیچ کشوری به خاطر ساختار فدرالیستی اش سبب جدایی ملتی نگردیده است. فروپاشی اتحاد شوروی و یوگسلاوی سابق به خاطر ساختار فدرالیستی آن کشورها نبود، بلکه هر انسان آگاهی میداند که فروپاشی آن دو کشور بخاطر نبود دمکراتیسم و اعمال وسیع ستم ملی علیه ملتهای غیرحاکم در اشل وسیع و ... در آن کشورها بوده است.  اتفاقا اگر بخواهیم نکته مثبتی در کشورهای اتحاد شوروی و یوگسلاوی سابق بیابیم، همان فدرالیسم نیم بند در آن کشورها بوده است.  بنابراین دشمنی با فدرالیسم در ایران و سیاه کردن آن در اذهان عمومی تنها و تنها خصومت ورزی  با حقوق برابر ملیتها در ایران و اسمترار ساخت و بافت استعماری دولت ایران  و زمینه سازی برای سرکوب بیشتر این جنبش ها از سوی دولت جمهوری اسلامی است. دشمنی بیش از حد با حقوق برابر ملیتهای ساکن ایران در عین سرکوب این ملیتها از سوی جمهوری اسلامی علایم پیدای یک همکاری آشکار است.

 

پنج: محمد ارسی مینویسد: "خطای نابخشودنیِ سنتی اغلب فدرالیست‌های ما این بوده که برای رسیدن به اهداف فدرالیسم قومی– زبانیِ خود، اختلاف با حکومت مرکزی ایران را به اختلافِ قدرت‌های خارجی با حکومت مرکزی ایران تبدیل می‌کنند و در ادامه راه، خواه نا خواه خود به عاملِ اجرای خواست‌های شومِ قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای مبدّل می‌گردند." پایان نقل قول

 

توضیح پنجم:  محمد ارسی تحریف، شانتاژ و عوامفریبی علیه حقوق ملیتهای غیرفارس را در شکلی ماکیاولیستی دنبال میکند و تهمت و افترا علیه فعالین سیاسی متعلق به ملیتهای غیرفارس را به نهایت رسانده و آنها را "عوامل اجرای خواستهای شوم قدرتهای جهانی و منطقه ایی" معرفی میکند. این در حالیست که کمکهای مالی افشاء شده به اپوزیسیون در سه دههء اخیر از سوی قدرتهای سیاسی به جریان مرکزگرای و حتی ملی گرای فارس (مقصود دوستان یا همفکران محمد ارسی) اهدا شده است! جریان سلطنت منتصب به رضا پهلوی تا آنجا که هوداران خودشان در اختلافات فی مابین افشا کرده اند، پولهای کلانی را از مراکز قدرت غرب و حتی خاورمیانه  برای فعالیتهای سیاسی خود دریافت کرده اند. حتی این پرسش همواره مطرح استکه مدیای تصویری با چندین تلویزیون فارسی از سوی آمریکا به ایران از کدامین مراکز تغذیه مالی میشوند؟  و البته بخشی از این مدیا حتی کمک مالی دریافتی از آن مراکز را کتمان نیز نمیکنند. سابقه حزب توده ایران و بعدهای فداییان اکثریت، در میان گرایش چپ جامعه سیاسی فارس و رسوایی بخشی از کادر رهبری حزب توده که مستخدمین سازمان امنیت (ک گ ب) اتحاد شوروی آن زمان بودند، برکسی پوشیده نیست. و اگر از نظر تاریخی وابستگی در سطح حاکمان دولت فارسی ایران را از نظر بگذرانیم، رضا شاه نوکر اجیر شده انگلیس بود که خودشان آوردند و خودشان بردند. پسر ایشان محمد رضا شاه نیز با نوکری امریکا بر سرکار آمد و مسیری را طی کرد که برای پدرش تکرار شده بود. با این تاریخ سیاه در میان نخبگان فارس ، محمد ارسی میخواهد جنبش های ملی دمکراتیک متعلق به خلقهای غیرفارس را متهم به وابستگی بکند! با همین اتهامات ناروا و تهمت های بی اساس، محمد ارسی بدتر از هر چیز، در خدمت استبداد سیاسی، دینی و نژادی رژیم جمهوری اسلامی است. محمد ارسی با این وصف در خدمت بوق و کرنای تبلیغاتی رژیم علیه جنبش های ملی دمکراتیک خلقهای غیرفارس در ایران است.  با این رفتار به غایت عقب مانده  آیا واقعا میتوان محمد ارسی را باور کرد؟

 

شش: محمد ارسی مینویسد: "فدرالیست‌های ما، با تقلیل دادن دموکراسی خواهی و دموکراسی سازی تا سطح مبارزه برای حقوق قومی و زبانی، زیآن‌های جبران ناپذیری به حرکت دموکراسی خواهی و جنبش مدنی ملت ایران وارد می‌کنند. زیرا با اولویت دادن به مشکلات قومی و زبانی ... تضاد اصلی جامعه را که همان تضاد با مشکل دیکتاتوری و بقایای استبدادِ سنتی است، ... عملاً به امری فرعی و حاشیه‌ای تبدیل می‌کنند." پایان نقل قول

 

توضیح ششم: محمد ارسی ستم ملی علیه ملیتهای غیرفارس را که حدود هفتاد درصد مردم ایران را شامل میشود، به قدری بی اهمیت میداند که مطرح کردن آن را تقلیل مبارزه برای دمکراسی به حساب می آورد!  امروز چهار جنبش سیاسی و اجتماعی در سطح جامعه ایران عرضه اندام میکنند؛

اول، جنبش دمکراسی خواهی در مرکز،

دوم، جنبشهای ملی دمکراتیک در میان ملیتهای غیرفارس،

سوم، جنبش زنان و

چهارم، جنبش کارگران و زحمتکشان در جامعه است.

 

در ایران امروز هیچ جنبش دیگری که مهمتر از جنبشهای مذکور باشند وجود ندارد. اما محمد ارسی با هر لطایف الحیلی میخواهد حضور سنگین جنبشهای ملی دمکراتیک متعلق به ملیتهای ساکن در ایران را از این لیست حذف کند و حتی وجود این جنبش ها را برای دمکراسی زیانبار میداند! محمد ارسی با این شگرد تنها و تنها میخواهد یا رژیم جمهوری اسلامی را حفظ کند و در بهترین حالت یک رژیم  نژادپرست از نوع رژیم پهلوی را با شاه و یا بدون شاه در ایران برسرکار بیاورد. اما علیرغم تمامی تشبثهای ارتجاعی عناصری چون محمد ارسی، جنبش های ملی دمکراتیک متعلق به ملیتهای غیرفارس ناباورانه در حال گسترش اند. خلق ترک و آذربایجان همین امروز شعله ور قیام در سطح وسیعی است. جنبش سیاسی کرد، جنبش سیاسی خلق عرب اهواز، جنبش سیاسی خلق بلوچ و قیامهای سیاسی در لرستان معرف حضور همه در داخل و خارج است. این جنبش ها البته که مترصد فرصت مناسبی برای قیام سراسری برای تغییر رژیم ایران هستند. همین آذربایجان در شرایط بعد از سرکوب جنبش سبز در مرکز،  همه ساله تجمعات وسیعی را در اعتراض به خشک شدن دریاچه ارومیه سازمان میدهند و حدودا هر هفته میادین فوتبال را در بازیهای تراکتوسازی به نمایش عظیم سیاسی تبدیل میکند. و به یکباره هفتاد تا هشتاد هزار جوان تبریزی مطالبات خلق ترک را در استادیوم ها فریاد میکنند. مطمئنا این صحنه ها تن محمد ارسی را به لرزه درمی آورد. همچنانکه فریادهای یکپارچه خلق تن استبداد حاکم را نیز میلرزاند. باید به محمد ارسی بگوییم که این مبارزه همچنان تا رهایی ملی خلقهای غیرفارس در ایران ادامه خواهد یافت.

 

نهایت اینکه؛ تفکر و کلام محمد ارسی مشحون از خشونت است. این خشونت را در قیم مابی محمد ارسی، در ضدیت با حقوق برابر ملیتها در ایران، در دفاع از پان ایرانیسم و برتری طلبی ملتی بر ملتهای دیگر، در ضدیت با حقوق بین المللی و در دشمنی با جنبش های دمکراتیک سیاسی میتوان به عینه دید. محمد ارسی قربانی خاک پرستی در ضدیت با انسان گرایی است. محمد ارسی از نظام سیاسی سخن میگوید که مردم ایران در دو رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی بسی آن را با گوشت و پوست خود تجربه کرده اند. برای محمد ارسی تحقیر و تبعیض حدود هفتاد درصد جمعیت غیرفارس ایران، و غیر مهم بودن حقوق آنان امری بدیهی و حتی ضروریست.

این محمد ارسی است، تفکری که از قعر عقب ماندگی،  برترطلبی و ضدیت با انسانیت انسان و در تخاصم با منشور سازمان ملل و منشور جهانی حقوق بشر شکل گرفته است. اگر این تفکر عقب مانده بر افکار عمومی جامعه غلبه کند ایران هرگز روی دمکراسی را نخواهد دید و خلقها هرگز به رهایی ملی نخواهند رسید.

20130513

Yunes.shameli@gmail.com

 

 

 

پاسخ به بعضی از پرسش های مهم درباره مسئله ملی در ایران

در خطاب به آقای علیرضا افشاری

یونس شاملی

آقای علیرضا افشاری، خوشحالم از اینکه با بسیاری از نقدهای من نسبت به دوستتان آقای اشکان رضوی موافق هستید. اما موارد اختلافی را هم درنامه تان برای من یادآور شده اید. من اختلاف نظرهای شما را در قالب پرسشهایی مطرح کرده و بطور خلاصه به آنها پرداخته ام. امیدوارم که مفید افتد. و اما پرسشها:

پرسش اول: آیا ایران یک کشور چند تیره است یا یک کشور کثیرالملله؟

پرسش دوم: حقوق برابر شهروندی یا حقوق برابر ملیتهای ساکن در ایران؟ کدامین؟

پرسش سوم: آیا کشور ایران زبان ارتباطی نمیخواهد؟

پرسش چهارم: تقسیم زبان به زبان بومی و زبان ملی تقسیمی غیردمکراتیک نیست؟

پرسش پنجم: چه نوع حاکمیت در ایران لازم است، حاکمیت نژادی یا حاکمیت حقوقی، کدامین؟

پرسش ششم: آیا  دولت ایران باید دولتی متمرکز باشد یا دولتی غیرمتمرکز؟

 

 

پرسش اول: آیا ایران یک کشور چند تیره است یا یک کشور کثیرالملله؟

در نامه تان نوشته اید: " استفاده شما از ترکیب کشور چند ملیتی برای ایران را در بهترین حالت نادرست و اشتباه، و در بدترین تفسیر دشمنی با تاریخ و فرهنگ ایران می‌دانم. گذشته از آن که تیره‌های گوناگون ایرانی در گذشت زمان، ملت ایران را ساخته‌اند بنا بر تعریف امروزی و مدرن دولت - ملت هم مردمان درون ایران یک ملت را تشکیل می‌دهند." پایان نقل قول

 

شما ملتهای ساکن در ایران را حتی از مقام "قوم" هم پایین آورده به درجه پست تر آن یعنی "تیره" تقلیل داده اید. این در حالیست که تاریخ همگی این ملتها با دولتمداری و برپایی دولت و حتی امپراتوریهای بزرگ عجین است. ملت ترک قبل از کودتای انگلیسی ها در ایران و قبل از روی کار آمدن رضا میرپنج، نزدیک به ده قرن در سرزمینی که امروز ایران نام دارد حکمروانی و دولتمداری کرده اند. امپراطوری عظیم سلجوق ها، امپراتوری افشارها به سرگردگی نادر، پادشاهی صفوی و در نهایت 150 سال حاکمیت دولت ترک قاجار بر سرزمینی که امروز شما به همه جایش رنگ فارسی میزنند، حکومت کرده اند. شما به سادگی این ملت را که بزرگترین امپراتوطوریهای تاریخ را برپا داشته اند "تیره" میخوانید! و هرچقدر که از توان دانش تان بر می آید ملیتهای غیرفارس را تحقیر میکنید. انگار شما در یک دنیای مدرن زندگی نمیکنید. انگار از منشور جهانی حقوق بشر خبر ندارید. انگار نمیدانید که کنوانسیونهای الحاقی حقوق بشر بخش عظیمی از مسائل داخلی کشورها را و از آن جمله مسئله  حقوق برابر ملیتها را به حقوق بین المللی وارد کرده است. انگار خبر ندارید که بند دوم از اصل دوم منشور ملل متحد حق ملل در تعیین سرنوشت خود را برسمیت شناخته است. شما تصور میکنید با حقیر کردن ملتهای ساکن در ایران میتوانید مانع از دستیابی آنها به حقوق شناخته شده شان در قوانین و حقوق بین المللی بشوید. و جالبتر از همه اینکه با اینهمه نقصان و کتمان و خود به نادانی زدن، طرفدار دمکراسی هم هستید. مگر میشود در یک کشور دمکراسی برپا کرد ولی از حقوق بین المللی بی خبر بود! این دیگر چه نوع دمکراسی است که شما به دنبال آن هستید؟ فکر میکنید تنها با شعار دادن میتوانید مردم را به دنبال هیچستان کشاند؟

 

ملیتهای دیگر غیرفارس ایران نیز در اشلهای مختلف دارای دولتهای ملی در مناطق خود بوده اند، عربها، کردها، بلوچها، ترکمن ها و...! ملتهایی که پشتوانه دولتمداری در تاریخ را دارند. مگر میشود به دلخواه و بنا به مقتضیات سیاسی یک دولت فارسی، آنان را "تیره" نامید؟

 

ایران همچنانکه خودتان نوشته اید یک دولت – ملت است. امروزه در ادبیات سیاسی خلاصه شده دولت ملت را "ملت" هم میگویند. اما بیان از ملت نباید شما را به این شبهه بیاندازد که گویا تعریف جامعه شناسانه "ملت" که یک گروه انسانی با زبان، تاریخ، سرزمین، فرهنگ و تمایل مشترک برای هدفمندی سیاسی را بازتاب میدهد، از اذهان و اندیشه ها شسته میشود. آنچه شما از آن سخن میگویید دولت –ملت است، اما آنچه من در موردش مینویسم "ملت" است. این دو یک چیز نیستند دو جنس متفاوت هستند. نه این آن را و نه آن این را نقص نمیکند، بلکه همدیگر را تکمیل میکنند. برای نمونه در یک کشور تک ملیتی، دولت- ملت آن کشور نیز تک ملیتی باید باشد، اما در یک کشور چند ملیتی، دولت- ملت آن کشور نیز بایستی دولت ملت چند ملیتی باشد، مثل سوئیس و هندوستان و دهها دولت چند ملیتی دیگر.

 

بنابراین مردم ایران از ملتهای متفاوت تشکیل میشوند. و دقیقا به همین خاطر ایران همواره از آغاز تا به امروز یک کشور کثیرالملله بوده است. در این سرزمین همواره ممنوعیت زبانی وجود نداشته است و حداقل در سرزمینی که امروز ایران خوانده میشود، حداقل در 300 سال اخیر، سه  زبان ترکی (دربار و قشون)، عربی (علم و فلسفه و نجوم..) و فارسی ( زبان دیوان) بصورت پارالل استفاده میشده است. تاریخ سیاه و ضدفرهنگی ایران از زمان به قدرت رسیدن منحوس مردی چون رضا میرپنج آغاز میشود. مردی که آلت دست بیگانه بود و در کشورداری نیز تباهی و نژادپرستی را به فرهنگ دولت ایران تبدیل کرد و چه خوب که اربابانش گوشش را گرفتند و بردند. چه پادشاهی هم بود که اربابانش آوردند و اربابانش بردند. پسرش هم صفت نوکری را از پدر به ارث برده بود و دقیقا همان سرنوشت پدر را در اشکال دیگری داشت.

 

ایران یک کشور کثیرالملله است، فارس، ترک، کرد، بلوچ و عرب و ترکمن و... ملتهای ساکن ایران را تشکیل میدهند. اگر کشور ایران یک کشور چند زبانه است، دولت مدرن نیز بایستی یک دولت چند زبانه باشد. درست مثل سوئیس و یا هندوستان و یا کانادا و یا مثل عراق امروز. اگر ایران بر اساس قوانین بین المللی یک کشور چند ملیتی است، دولت ایران نیز باید دولت چند ملیتی باشد. برای ساختن یک دولت مدرن بایستی از تفکر ارتجاعی ارباب بودن یک ملت (فارس) بر ملتهای دیگر غیرفارست دست شست. امروز عصیان ملتهای غیرفارس کاملا آشکار است و صدایش به گوش جهان نیز رسیده است. دولتهایی چون اتحاد شوروی و یوگسلاوی نیز از نقشه سیاسی حذف شده اند، چرا که به حقوق برابر ملتهای ساکن در آن کشور احترام نمیگذاشتند. شما نیز در نوشته تان دقیقا در همین خط و سیاق عمل کرده اید. اگر واقعا ایران را دوست میدارید، تنها یک راه برای استمرار حیات آن وجود دارد و آن به رسمیت شناختن ارزش برابر انسان و سپس بر این مبنا به رسمیت شناختن حقوق برابر ملتهای ساکن در ایران است که میتواند راهگشای این معضل باشد. وگر نه مقاومت ارتجاعی در مقابل حقوق شناخته شده ملتها نتیجه اش یوگسلاوی سابق، اتحاد شوروی سابق، تقسیم سودان به دو بخش شمال و جنوبی و تاسیس دولت سودان جنوبی و یا نتایجی از این قبیل است. با این جملات نباید خود را فریفت که گویا ایران یوگسلاوی نیست، ایران این نیست و ایران آن نیست. یادتان بیاورم که هر وقت دولت مرکزی ایران ضعیف شده است، ملتهای غیرفارس اقدام به تشکیل دولت در مناطق ملی خود کرده اند. این بدان معنی است که تمامی ملتهای ساکن ایران در آرزوی زیستن در شرایط برابر هستند و از هر فرصتی برای بدست آوردن آن بهره خواهند جست. بنابراین فریبکاری و سرکوب تاکنونی نیز به اندازه کافی ایران را به جرگه کشورهای عقب مانده نزول داده است. تا کی میخواهید با تکیه بر فریب و سرکوب فرصتهای لازم را برای رشد و توسعه سیاسی اقتصادی از ایران بگیرید و هشتاد ملیون انسان را قربانی مطامع برتری جویانه قومی و نژادی بکنید؟ حداقل به ملت خودتان به ملت فارس ترحم کنید و فرصتی برای یک زندگی سعادتمند به آنها بدهید. سرکوب خلقهای غیرفارس در ایران به معنی سرکوب هفتاد درصد جمعیت ایران است. مگر میشود در کشوری هفتاد درصد را سرکوب کرد و در عین حال یک دمکراسی هم برپا کرد؟ می بینید که این معادله قابل حل نیست، با صرف شعار "بنی آدم اعضای یکدیگرند" نیز نمیتوان سرپوشی به این ناهنجاری گذاشت، چون واقعیتها عیان و آشکارند. راه حل این معضل روی کردی انسانی و دمکراتیک است. رویکردی که با به رسمیت شناختن حقوق جهانی و حقوق برابر ملتهای ساکن در ایران مقدور و ممکن است. تا دیر نشده بایستی کاری کرد.

در لینک زیر مقاله ایی را درباره آذربایجان جنوبی را از پرتیراژترین روزنامه عصر استکهلم در کشور سوئد بخوانید. این مقاله را گذاشتم تا متوجه شوید که مسئله ملیتها در ایران دیگر یک مسئله داخلی ان کشور نیست. حقوق بشر حکم میکند که علیه اینگونه بی عدالتی ها بایستی در تمامی سطوح (داخلی، منطقه ایی و جهانی) مبارزه کرد.

زبان سوئدی مقاله را میتوانید توسط ترجمه گوگل به انگلیسی برگردانید.

http://bloggar.aftonbladet.se/bankoniva/2013/05/blood-on-the-tracts/

 

پرسش دوم: حقوق برابر شهروندی یا حقوق برابر ملیتهای ساکن در ایران؟ کدامین؟

در نامه تان نوشته اید: "هیچ ایراندوستی ... حقوق برابر میان تمام ایرانیان را منکر نمی‌شود ...اگر ...در قانون اساسی برای شیعیان قائل شده‌اند که بدیهی است این موضوع، دینی است و همه‌ی ما خواهان رفع چنین تبعیضی هستیم" پایان نقل قول

 

آنچه که شما در اینجا اسم آن را "حقوق برابر میان ایرانیان" گذاشته اید، حقوق فردی و یا حقوق شهروندی خوانده میشود. برابری حقوق فردی و یا شهروندی برای یک کشور دمکرات لازم است اما کافی نیست.

 

حقوق برابر در یک کشور از دو طریق تامین میشود؛

یک: از طریق حقوق برابر فردی یا همان حقوق برابر شهروندی است که شما فوقا به آن اشاره کرده اید.

 

اما تامین حقوق فردی در یک کشور به معنی تامین حقوق جمعی نیست. چرا که گروههایی در جامعه وجود دارند که حقوق جمعی خود را طلب میکنند و شاید تعدادشان به اندازه ایی نباشد که بتوانند در مجلس قانونگذاری قوانین عادلانه را به نفع خودشان به تصویب برسانند. برای نمونه اگر بلوچها دو یا سه درصد جمعیت ایران را تشکیل میدهند، و اگر به اندازه همان دو یا سه درصد در مجلس ایران نماینده داشته باشند، چگونه دو یا سه درصد میتواند حقوق جمعی خلق بلوچ را در مجلس تامین کند و یا از مجلس قوانینی را به نفع حقوق جمعی آن ملت به تصویب برساند. روشن استکه در مجلس برای تصویب قانونی بایستی رای پنجاه درصد بعلاوه یک وجود داشته باشد. وگرنه گذراندن قانون برای گروههایی که از پنجاه درصد کمتر هستند غیرممکن است. حتی زنان نیز که عموما حتی بالای 50 درصد جامعه را تشکیل میدهند، معمولا تنها چند درصد از نمایندگان مجلس را تشکیل میدهند و لذا هرگز موفق نمیشوند به نفع حقوق برابر زنان قوانینی را از تصویب مجلس بگذرانند. این قصه البته سر درازتری دارد. بنابراین حقوق بین المللی حقوق جمعی را نیز برای برپایی یک جامعه عادلانه به تصویت رسانده است.

 

دو: از طریق حقوق برابر جمعی که عموما حقوق ملیتها، حقوق زنان، حقوق کارگران و... است

آنچه که شما در نوشته تان به آن تاکید کرده اید، رعایت حقوق شهروندی است. حقوق شهروندی همچنان که توضیح اش گذشت البته که باید در کشور وجود داشته باشد، اما برای برقراری یک ساختار عادلانه سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کافی نیست. به همین سبب حقوق جمعی (ملیتها، زنان، کارگران و...) از طریق منشور ملل متحد و کنوانسیونهای الحاقی به حقوق بین المللی اضافه شده است. نتیجه اینکه تامین برابر حقوقی از هر دو طریق، اعمال حقوق فردی یا شهروندی از یکسو و اعمال حقوق جمعی یا حقوق برابر ملیتهای از سوی دیگر قابل تحقق است.

 

پرسش سوم: آیا کشور ایران زبان میانجی یا زبان ارتباطی نمیخواهد؟

در نامه تان نوشته اید: " آیا در کشوری چند قومی ما زبان میانجی لازم نداریم؟ و آیا نوشته شدن انبوه متن‌های فلسفی، تاریخی و ادبی در طی تاریخ ایران - آنهم در دورانی که حاکمان عموما زبان مادری‌شان فارسی نبوده است - و توسط همه مردمان ایران‌زمین، جایی برای تردید در چنین نقشی برای زبان فارسی می‌گذارد؟" پایان نقل قول

 

البته که در بعضی از کشورها بنا به ضرورت و بر اساس تحلیل مشخص ممکن است زبان و یا زبانهایی به مثابه زبان میانجی و یا زبان ارتباطی مورد استفاده قرار بگیرند. این تجربه ایست که کشورها از سرگذرانده اند.

 

اولا، اما همهء کشورها دارای زبان خاص میانجی و یا ارتباطی نیستند و کشور سوئیس نیز یک نمونه در این رابطه است. هر چهار زبان کشور سوئیس، زبانهای رسمی و هم عرض هم هستند. اما نظام آموزشی چنان طراحی شده است که برقراری ارتباط میان شهروندان کشور و یا مناطق آن با همدیگر معضلی را پیش روی کشور نگذاشته است. این مثال را آوردم که روشن گردد که "زبان رابط" تقدسی را با خود به یدک نمیکشد و تنها براساس ضرورتها میتوان به آن توسل جست و یا آن را به کناری نهاد.

 

دوما، زبان میانجی و رابط در یک کشور لزوما یکی نیست، بلکه میتواند دو و یا حتی چند زبان را شامل گردد. ایران نیز از جمله کشورهایست که انتخاب یک زبان به مثابه زبان رابط تا کنون معضلات بسیار زیادی را برای مردم این کشور بوجود آورده است و در عین حال نظام زبانی ناعادلانه ایی را نیز بر کشور تحمیل کرده است.

برای نمونه زبان فارسی در نود ساله گذشته نقش رابط را بازی نکرده است، بلکه نقش زبان جانشین را برای زبانهای غیرفارسی در ایران بازی کرده است. این نقش زبانهای غیرفارسی را در معرض محو و نابودی قرار داده است. زبان رابط نافی زبانهای دیگر در کشور نیست، بلکه تنها نقشی فراملی بازی میکند.برای نمونه تحصیل به زبان انگلیسی در یک کشور، به معنی نابودی زبان آن کشور نیست و زبان انگلیسی نقش زبان جانشین را بازی نمیکند. اما و متاسفانه زبان فارسی بنا بر سیاست نژادپرستانه دولتی نقش زبان جانشین را بازی کرده و در جهت نابودی فرهنگ و زبان ملتهای غیرفارس در ایران عمل کرده است. بنابراین با این تاریخ تاریک، زبان فارسی جایگاه خود را به مثابه تنها زبان ارتباطی از کف داده است. اگر امروز تحمیل دولتی برای زبان فارسی نباشد، با اطمینان میتوان گفت که خلقهای غیرفارس هرگز این زبان را به مثابه زبان ارتباطی برنخواهند گزید.

 

موضوع دیگری نیز استفاده از زبان فارسی را به مثابه تنها زبان ارتباطی در کشور نفی میکند و آن دربرگیری استفاده کنندگان این زبان در کشور است. برای نمونه متکلمین زبان ترکی براساس آمار و ارقام از نظر کثرت اگر از فارسی زبانان بیشتر نباشند کمتر نیستند. وسعت گسترش زبان ترکی در ایران، حتی بعد از 90 سال سیاست آسیمیلاسیون دولتی، بیشتر از زبان فارسی است. برای نمونه در بلوچستان، در کردستان، در آذربایجان یا در منطقه قشقایی شاید نتوان کسی را یافت که زبان مادریش فارسی باشد، مگر اینکه به عنوان کارمندان دولت به این مناطق کوچ کرده باشند، اما  ترک زبانان را هم در کردستان، هم در بلوچستان، هم در منطقه عربی و حتی درصد قابل توجهی از شهرهای فارس یا فارسستان مثل شیراز، کردمان، یزد و... میتوان مشاهده کرد. بنابراین جدا از رسمیت تمامی زبانهای موجود در ایران، به نظر میرسد که دو طرح را میتوان در ارتباط با زبان ارتباطی در خصوص ایران در نظر گرفت؛

 

یک: استفاده از زبان انگلیسی به مثابه زبان ارتباطی در داخل ایران

دو: استفاده از زبان ترکی و فارسی به مثابه زبانهای ارتباطی در داخل ایران

 

من طرفدار طرح اول هستم. چرا که زبان انگلیسی هم زبان علمی و هم زبان ارتباط جهانی است. انتخاب این زبان به مثابه زبان ارتباطی هم سیطره زبانی این ملت بر آن ملت را از میان برمیدارد و هم ارتباط علمی، فرهنگی و تجاری ایران با کشورهای منطقه و جهان را تسهیل میکند. اما طرح دوم به گونه ایی زبانهای غیرترکی و غیرفارسی را همچنان به مثابه زبانهای منطقه ایی حفظ خواهد کرد.

 

در پایان بایستی یادآور شوم که متون علمی، فلسفی و تاریخی در ایران به زبان عربی نوشته شده است و متون ادبی و شعری زبان فارسی نیز (که خیلی هم ارزشمند هستند) از آن ملت فارس و تاریخ ادبیات زبان فارسی هستند. هر زبانی برای خود، هم متون ادبی و هم تاریخ دارد. هر ملتی و یا هر انسانی قبل از هرچیز بایستی با آثار ادبی و تاریخ ادبیات زبان خود آشنا شود و برحسب آموختن دانش به آشنایی با زبانها و تاریخ ادبیات ملتهای دیگر بپردازد. برای من ترک، تاریخ ادبیات ترکی اهمیت اول را دارد، زبان و ادبیات های دیگری چون زبان انگلیسی و زبان فارسی و غیره در درجات بعدی اهمیت قرار دارند. با این نگاه ما ضمن احترام به تاریخ ادبیات جهان، احترام به حقوق زبانی ملتها در کشور را در اولویت قرار میدهیم و از این طریق نظام عادلانه زبانی را با احترام به ارزش برابر انسان پاس میداریم.

 

پرسش چهارم: تقسیم زبان به زبان بومی و زبان ملی تقسیمی غیردمکراتیک نیست؟

درنامه تان نوشته اید: " باید زبان‌های بومی ایرانی را... آنهم با خط ملی و کهن فارسی – عربی... پاس داشت و مانع ورود واژگان یک لهجه بخصوص از یک زبان، از فرهنگستان کشوری دیگر، شد که واژگان کهن بومی را کنار می‌زنند و چنین حرکتی در آذربایجان در حال رخ دادن است و گویش‌های متفاوت در حال ضربه خوردن از یک زبان معیار وارداتی هستند و این به ضرر این گویش‌ها است." پایان نقل قول

 

نگاه حقارت آمیز شما نسبت به زبانهای غیرفارسی در ایران را از لابلای این سطور میتوان دریافت. و باز، نگرش برتربینانه شما را هشتاد و اندی سال بعد از دولتمداری فارسی میتوان درک کرد. اما این نگرش باید دگرگون شود و احترام نسبت به انسان (نه در شعار بلکه در عمل) و احترام به زبانهای آن انسانها جایگزین برتربینی و تحقیر و تبعیض گردد. یکی از این زبانها که شما اسم آن را بومی گذاشته اید، زبان ترکی است. امروز هفت دولت با این زبان اداره میشود. قلم ترک و نویسنده ترک به دریافت جایره نوبل ادبی نائل آمده است (هنوز از آثار ادبی فارسی که بتواند به چنین مقامی برسد خبری نیست). به لهجه ترکی آذربایجانی امروز یک دولت اداره میشود و شما اسم این زبان را میگذارید بومی. این زبان هزار سال زبان پادشاهان حاکم بر ایران بوده است، شما اسمش را میگذارید بومی. آیا میدانید که اولین دیکشنری زبان ترکی حدود یک هزار و یکصدسال پیش تحریر شده است در صورتیکه اولین دیکشنری موجود فارسی تنها هشت صد و پنجاه سال پیش به رشته تحریر درآمده است؟ من این سخنان را برای برتر نشان دادن این زبان نسبت به آن زبان مطرح نمیکنم. هر زبانی تاریخ خاص خود را پیموده است و حاصل آن تاریخ، امروز در زبان مردم جاریست. نه جای تحقیر دارد و نه جای فخر فروشی. اصل و اساس، احترام متقابل به انسان و حقوق برابر اوست.

 

اما در ایران زبانهای غیرفارسی تحقیر شده اند، ملیتهای غیرفارسی تحقیر شده اند، سرزمینهای متعلق به ملتهای غیرفارس (آذربایجان، کردستان، بلوچستان، عربستان، ترکمن صحراو...) عقب  مانده ترین بخشهای کشور هستند. زبانشان ممنوع است، خودشان حقیر شمرده میشوند و زندگیشان با فلاکت روزمره در این کشور دست و پنجه نرم میکند. شرایط سخت و تحقیرآمیز زندگی ملتهای غیرفارس، آیندهء روشنی برای ایران به مثابه یک کشور ترسیم نمیکند. اگر این کشور تکانی در زمینه برابر حقوقی به خود ندهد، هیچ بعید نیست که اسم ایران از نقشه جغرافیایی (درست مثل شوروی و یوگسلاوی) حذف گردد. با این وضع شما باز هم میخواهید به فخرفروشی علیه ملیتهای غیرفارس در ایران ادامه بدهید؟ کاری که صربها در یوگسلاوی به آن دست یازیدند و سپس باختند.

 

در ایران زبان ملی و یا زبان بومی نداریم. زبان های متعلق به ملیتهای ایران را داریم که هم عرض و هم ارزش هستند و باید که حقوق برابر داشته باشند. این را از اعلامیه جهانی حقوق زبانی میتوان به راحتی دریافت. پادشاهی زبان فارسی در ایران را باید کنار گذاشت. زبان فارسی زبان ملت فارس در ایران است. زبان همه مردم نیست. در عین حال زبان و یا زبانهای ارتباطی باید در یک مجلس دمکراتیک انتخاب گردند. از زبان فارسی آیه قرآن درست کردن و به آن جلد مقدس پوشاندن، معنی اش تحقیر دیگر زبانها و دیگر ملتهاست. بایستی از هر نوع تقدس دوری جست. حتی تقدس مذهبی را نیز بایستی از سطح قوانین کشور بکلی حذف و روانه خانه های مردم کرد. اگر کسی به تقدس زبان و یا تقدس دین باور دارد، در چارچوب خانه شخصی خود مجاز به این کار است. اما از نظر حقوقی تقدس امر مردودی است. قوانین کشور با تکیه بر عقل و علم تنظیم میگردد و نه مقدسات. بنابراین حق ویژه قائل شدن به دین خاص و یا به زبان خاص به معنی تقدیس آن و تحقیر دیگر دینها و دیگر زبانهاست.   

 

تازه شما در همین چند جمله برای زبانهای متعلق به ملتهای غیرفارس هم تعین تکلیف کرده اید و آنها را در استفاده از خط ملی فارسی – عربی مقید کرده اید.

 

اولا: این خط فارسی – عربی نیست، بلکه عربی – فارسی است. چون از سی و سه حرف زبان فارسی تنها چهار حرف آن فارسی و 29 حرف آن عربی است.

 

دوما:  این زبانشاناسان (فیلولوگ های) هر زبانی هستند که تعیین میکنند کدامین حروف برای نوشتن یک زبان مناسب و همخوانی دارد. برای نمونه زبان ترکی با حروف عربی – فارسی ابدا همخوانی ندارد و لذا شکل نوشتاری این زبان از سالها پیش در کشورهای ترک زبان به حروف لاتین تغییر شکل داده اند. حروف لاتین مناسبترین شکل برای نوشتن زبان ترکی است. حتی حروف عربی- فارسی نیز مناسب زبان فارسی نیست. روشنفکران فارس صدسال است برای تغییر خط از عربی-فارسی به لاتین تلاش نسبتا بیهوده ایی کرده اند و جامعه ادبی فارس به دلیل باورهای دینی و فاصله نگرفتن از متون مذهبی حاضر به تغییر حروف نوشتاری برای زبان فارسی نیستند. برای نمونه تنها یک آوای "ز" در زبان فارسی وجود دارد، اما این آوا به چهار شکل "ز ذ ظ ض" نشان داده میشود. این مشکل در مورد آواهای زیاد دیگری نیز وجود دارد که موضوع بحث ما در این نوشته نیست.

 

سوما: نقش جانشینی زبان فارسی در ایران زبانها غیرفارسی را به محاق برده و قدرت عمل آنها را تا حدود زیادی از آنها گرفته است. عدم تحصیل به این زبانها خود بخود واژگان زبانی آنها را نیز هر روز به ضعف و فتور برده و واژگان زبان فارسی را به نادرستی جایگزین واژهای اصلی آن زبان کرده است. بنابراین بازگشت به خوشتین خلقهای غیرفارس خود به خود انقلابی را در زمینه خلاقیتهای ادبی در میان نسل جوان این ملتها بوجود آورده و تولیدات ادبی در این زمینه را افزایش داده و واژگان فراموش شده به تدریج به قلم این نویسندگان راه یافته و مسیر بازگشت به زبان خویشتن نیز بخش اجتناب ناپذیر از مبارزه ملی دمکراتیک خلقهای غیرفارس در ایران است.

 

روند تکاملی زبان ملتهای غیرفارس همانند مبارزات ملی آنها در حال شکوفایی است. اما شما این شکوفایی را با برداشتی منفی به قلم کشیده اید. با این حال که تطور زبانهای غیرفارسی ابدا در حیطه مسئولیت شما نیست و چگونگی پالایش آن زبانها تنها به خود آن ملت ها و پیشروان ادبی آنان ارتباط دارد و نه کسی که اساسا آن زبان ها را نه میداند و نه میشناسد.

 

در نامه تان مینویسید: "مگر در آمریکا که زبان اسپانیولی - که گویندگان آن از ترک‌زبانان ما بیشتر هستند - تدریس رسمی نمی‌شود شما می‌گویید که نژادپرست هستند؟ پایان نقل قول

 

اگر زبان اسپانیولی در آمریکا تدریس نمیشود، نشانه درست بودن نظام تحصیل و سیاست زبانی عادلانه در آن کشور نیست. اما در تحقیقی که این اواخر در مورد سیاست زبانی در آمریکا میخواندم، نشان میداد که اولا رسمی شدن زبان اسپانیولی مورد بحث در سطح مجالس ایالتی و حتی کشوریست. در عین حال امروز بخشهایی از مدارس مناطق اسپانیولی یک روز درمیان زبان انگلیس و یک روز در میان زبان اسپانیولی تدریس میشود. و از این طریق نابرابریهای زبانی در آمریکا نیز در حال گشایش است.

 

در عین حال نژادپرستی که شاخ و دم ندارد، عملکردی که در آن بخشی از جامعه مورد تبعیض قرار گیرد رفتاری نژادپرستانه صورت گرفته است. آمریکا مرکز تولید تفکرات نژادپرستانه است، در میان کوکلاس کلانهای آمریکا نژادپرستی جزو جدایی ناپذیر باورهای دینی آنهاست. نژادپرستی یکی از عمیقترین زخم های جامعه آمریکاست. اما شما گویا از این موضوع خبر ندارید. مگر مارتین لوترکینگ و یا مالکوم ایکس و صدها انسان قربانی نژادپرستی در آمریکا نبوده اند؟

 

پرسش پنجم: چه نوع حاکمیت در ایران لازم است، حاکمیت نژادی یا حاکمیت حقوقی، کدامین؟

درنامه تان نوشته اید: " حاکمیت نژادی که از تفکر شما بیرون می‌آید -- و تاکنون هم در ایران سابقه نداشته.. بسیار سیاه‌تر از همه‌ی حاکمیت‌های پیشین ایران است و ایران را در یک جنگ خانمانسوز داخلی دائمی اسیر می‌کند." پایان نقل قول

 

ایران تنها و تنها در صورت استمرار ظلم، تعدی و بی حقوقی ملتهای غیرفارس ممکن است بسوی جنگ داخلی کشیده شود. اما چه جریانی مسئول تحقیر و تبعیض علیه ملتهای غیرفارس در ایران است؟ دولت ایران و نخبگان سیاسی جامعه فارس مسئولین اصلی تحقیر و تبعیض علیه ملتهای غیرفارس در ایران هستند. اگر نخبگان سیاسی فارسی به صورتی جدی به این تبعیض اعتراض میکردند، و برای برابر حقوقی ملتها و زبانها تلاش میکردند، از این مسئولیت بری بودند و این تنها دولت ایران بود که مسئولیت چنین نتایجی را بردوش میکشید. اما واقعیت چیز دیگریست. اغلب نخبگان سیاسی جامعه فارس ایران اگر بصورت صوری با این سیاست مخالفت هم بکنند، در عمل هم رای و هم راز جمهوری اسلامی در سرکوب ملیتهای غیرفارس و حقوق شناخته شده آنها هستند. بنابراین جریان ظلمی که در جامعه ایران علیه ملتهای غیرفارس وجود دارد، هسته اصلی جنگ احتمالی داخلی در ایران خواهد بود. فعالیت های اشخاصی از نوع من، فریادی برای ممانعت از وقوع چنین ناهنجاریهایی در پس فرداهاست.

 

از نظر من ساخت اتنیکی دولت در یک جامعه کثیرالملله بایستی مولتی کالچر، چند ملیتی و چند زبانه باشد. امروز ساختار دولت ایران تک ملیتی فارس، تک زبانی و تک فرهنگی است. این ساختار با واقعیت جامعه ایران ناخوانا و غیردمکراتیک است. من و اشخاصی مثل من برای این تغییر فریاد میزنیم و این تغییر را برای گذار به آینده، مفید و کم هزینه میدانیم.

 

ادامه سیاست نژادی و برتر دانستن فارس و جایگاه ویژه قائل شدن به زبان فارسی، ایران را بسوی فاجعهء یک جنگ داخللی پیش میبرد و من مخالف طی شدن این مسیر هستم. تمامی هشدار های من، فریادی علیه جنگ داخلی و پرداختن هزینه های سنگین برای گذار از این مانع (سیاست آسیمیلاسیون و نژادپرستی) با هزینه هر چه کمتر است. اما گوش شنوایی نیست. باز هم صربهای یوگسلاوی را به یادتان می آورم. بایستی از سیاست صربها در ایران دوری جست وگرنه ایران در نوبت تبدیل شدن به یوگسلاوی خواهد بود.

 

پرسش ششم: آیا  دولت ایران باید دولتی متمرکز باشد یا دولتی غیرمتمرکز؟

درنامه تان اما ننوشته اید که برای گذار ایران  به یک ساختار دمکراتیک، دور جستن از برپایی یک دولت متمرکز و حرکت بسوی برپایی یک دولت غیرمتمرکز بسیار ضروری است. این دولت غیرمتمرکز چیزی جز یک دولت فدرال نمیتواند باشد. دولت فدرالی که براساس قوانین بین المللی دولتهای ایالتی و ملی خلقها را در مناطق خودشان تحمل کند و با ارادهء داوطبانه آنان دولت سراسری و فدرال ایران براساس جمهوریت فرم بیابد و از این طریق همبستگی سراسری میان مردم ایران استمرار زندگی این ملتها در کنار هم را مقدور و امکانپذیر سازد.

20130510

Yunes.shameli@gmail.com

 

پیوست:

رونوشت نامه آقای علیرضا افشاری:

 

آقای شاملی

سلام. بسیاری از نقدهای شما بر دوستم اشکان رضوی را می‌پسندم و با شما هم‌سخن هستم که برخورد تند و ناسنجیده به کنشی تندتر و ناسنجیده‌تر ختم خواهد شد. اما در چند موردی با شما اختلاف عقیده دارم و اگر دوست داشته باشید می‌توانیم گفتگو کنیم.

- استفاده شما از ترکیب کشور چند ملیتی برای ایران را در بهترین حالت نادرست و اشتباه، و در بدترین تفسیر دشمنی با تاریخ و فرهنگ ایران می‌دانم. گذشته از آن که تیره‌های گوناگون ایرانی در گذشت زمان، ملت ایران را ساخته‌اند بنا بر تعریف امروزی و مدرن دولت - ملت هم مردمان درون ایران یک ملت را تشکیل می‌دهند.

ـ هیچ ایراندوست و ایران‌گرایی نه تنها بر پایه منشور جهانی حقوق بشر، بلکه به تصریح تاریخ طولانی و فرهنگ غنی ایران‌زمین، حقوق برابر میان تمام ایرانیان را منکر نمی‌شود و حتا فراتر از آن بنی‌آدم را اعضای یک پیکر می‌داند. اگر اشاره دارید به حق بیشتری که در قانون اساسی برای شیعیان قائل شده‌اند که بدیهی است این موضوع، دینی است و همه‌ی ما خواهان رفع چنین تبعیضی هستیم، وگرنه در باقی کوتاهی‌ها و تبعیض‌ها که عموم ایرانیان شرایطی یکسان دارند.

اما شما چگونه از این فرض بدیهی موضوع را به زبان کشیدید؟ یعنی آیا در کشوری چند قومی ما زبان میانجی لازم نداریم؟ و آیا نوشته شدن انبوه متن‌های فلسفی، تاریخی و ادبی در طی تاریخ ایران - آنهم در دورانی که حاکمان عموما زبان مادری‌شان فارسی نبوده است - و توسط همه مردمان ایران‌زمین، جایی برای تردید در چنین نقشی برای زبان فارسی می‌گذارد؟ البته با شما موافقم که باید زبان‌های بومی ایرانی را --- آنهم با خط ملی و کهن فارسی - عربی --- پاس داشت و مانع ورود واژگان یک لهجه بخصوص از یک زبان، از فرهنگستان کشوری دیگر، شد که واژگان کهن بومی را کنار می‌زنند و چنین حرکتی در آذربایجان در حال رخ دادن است و گویش‌های متفاوت در حال ضربه خوردن از یک زبان معیار وارداتی هستند و این به ضرر این گویش‌ها است. این دقیقا همان تاثیری است که زبان معیار فارسی بر دیگر گویش‌های فارسی می‌گذارد که باید درباره‌اش اندیشید.

درباره زبان‌های قومی، صد البته باید از آنها حمایت کرد، اما اینگونه که شما داد سخن داده‌اید و به دفاع از زبان‌های محلی پرداخته‌اید -- بر پایه تعریف ناسیونالیسمی -- همان چیزی است که ایران را به سوی یوگسلاویزه شدن پیش می‌برد. مگر در آمریکا که زبان اسپانیولی - که گویندگان آن از ترک‌زبانان ما بیشتر هستند - تدریس رسمی نمی‌شود شما می‌گویید که نژادپرست هستند؟ یا زبان‌های دیگر در فرانسه یا آلمان؟ احتمالا می‌خواهید مثال سوئیس را بیاورید که کشوری قراردادی است؛ البته کشور هم نیست، بلکه فدراسیون است.

بسیار خوشحال می‌شوم که بشنوم ترکیه با کردها به مسالمت برخورد می‌کند ولی آیا واقعا چنین است؟! گویا اخبار را پی‌گیری نمی‌کنید. علاوه بر آن، وضعیت مردمان ترک‌زبان ما قابل مقایسه با کردهای در حال سرکوب شدن در ترکیه است؟!

دوست عزیز، حاکمیت نژادی که از تفکر شما بیرون می‌آید -- و تاکنون هم در ایران سابقه نداشته -- بسیار سیاه‌تر از همه‌ی حاکمیت‌های پیشین ایران است و ایران را در یک جنگ خانمانسوز داخلی دائمی اسیر می‌کند. نمی‌دانم تعمد دارید یا خیر، اما از گفتمان شما کسانی بیرون می‌آیند که با هر آنچه به ایرانیت مربوط می‌شود سر جنگ دارند و نفرت می‌ورزند و این زمینه‌سازی برای راه انداختن جوی خون است. اگر خویشاوندی درون ایران دارید اندکی به این موضوع مهم بیندیشید.

با احترام

علیرضا افشاری

ماهیت انتخابات و موضع ملیتهای غیرفارس در قبال آن

یونس شاملی

حالا که زمان (به اصطلاح) انتخابات ریاست جمهوری، نزدیکتر شده است، جار و جنجال حول ماهیت انتخابات، و پس و پیش شدن کاندیدها و حتی جدلهای رقابت آمیز جناحهای قدرت در میان کاندیداهای اصولگرا و اصطلاح طلب، نه به خاطر انتخاب شدن و یا انتخاب نشدن از سوی مردم، بلکه بر سر رد و یا قبول صلاحیت شان از شورای نگبهان برای کاندیدا شدن ادامه دارد. بعضی ها چنان با هیجان در مورد انتخابات مینویسند که گویا اگر خاتمی و یا حتی رفسنجانی بتوانند از سد شورای نگهبان برای کاندید شدن بگذرند، اتفاق عجیب و غریبی به وقوع خواهد پیوست! غافل از اینکه هم خاتمی و هم رفسنجانی (اتفاقا در اوج قدرت خود) در مسند ریاست جمهوری تکیه زدند و نه تنها کاری از پیش نبردند بلکه هر دوبه نوبت خود پایه های نظام  جمهوری اسلامی در داخل و خارج تثبیت و تحکیم کردند.

 

به زعم خیلی از تحلیل گران، و حتی به رغم نظرگاه فعالین جنبش سیاسی جامعه فارس در ایران، انتخاب شدن محمد خاتمی به ریاست جمهوری به اراده مردم و آگاهی آنان هیچ ارتباطی نداشت، بلکه انتخاب شدن محمد خاتمی اصطلاح طلب نیز، بر مبنای مکانیزیم "مهندسی شدن انتخابات" در جمهوری اسلامی پیش رفته است. چرا که ظاهرا کاندیدای مورد حمایت رهبری نظام آیت اله نوری بود. اما به یکباره دیدیم همان مهندسی معروف انتخابات، محمد خاتمی اصطلاح طلب را از صندوقهای رای بیرون کشید! و هو و جنجال زیادی مبنی بر غلبه اراده مردم بر صندوقهای انتخاباتی و یا آگاهی مردم در انتخابات و غیره سخن رفت. اما با اندکی دقت به روند این انتخابات در سالهای بعدی نشانهء های همان مهندسی انتخابات را به روشنی میتوان دید. پرسش اینست که، اگر اراده مردم واقعا نتیجه صندوق رای را تعیین میکرد، قاعدتا بعد از دو دوره ریاست جمهوری خاتمی، بایستی شخص اصطلاح طلب تر از خاتمی از صندوقهای رای بیرون می آمد و پروژه اصطلاح طلبی مبتنی بر ارادهء مردم استمرار میافت. اما به یکباره دیدیم که در انتخابات ریاست جمهوری بعد از محمد خاتمی، به جای انتخاب شدن یک شخصیت اصلاح طلب تر دیگر، عنصر بغایت عقب مانده ایی چون محمود احمدی نژاد، از صندوقهای رای سربرمی آورد. اتفاقا در آن دوره هم محمود احمدی نژاد (درست مثل دوره اول محمد خاتمی) غیرمحتمل ترین شخصی بود که مهندسی انتخابات در جمهوری اسلامی فال را به نام ایشان زده بود. همچنانکه در انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 نیز، با وجود اینکه میرحسین موسوی (اصولگرای مصلحت طلب) رای ها را نسیب خود کرد، اما مهندسین انتخابات ریاست جمهوری باز هم مصلحت را در نام محمود احمدی نژاد جستجو کردند و به همین سبب اسم ایشان (بازهم غیرمحتمل و دور از انتظار) به عنوان برنده انتخابات اعلام شد و به آشوبهای پیش بینی نشدهء بعد از انتخابات 88 راه برد و جنگ قدرت میان جناحهای جمهوری اسلامی بحران سیاسی قابل ذکری را در مرکز ایران بوجود آورد. اما رهبری این بحران سیاسی (موسوی و کروبی) که به جنبش سبز معروف شد، به خاطر باورشان به جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن و در عین حال بخاطر نگرش غیردمکراتیک این رهبران به حقوق ملتهای غیرفارس (که عملا آنها را از شرکت در این جنبش بازداشت)، هم فرصت بهره برداری از بحران سیاسی برای تغییر از کف رفت و هم موقعیت سیاسی خود آنها به دلیل وارد شدن به جنگ قدرت در داخل نظام ضایع شد. نتیجه اینکه، شواهد و قرائین نشان میدهد که تمامی انتخابات در خصوص ریاست جمهوری در دوره های مختلف نظام جمهوری اسلامی مهندسی شده است. این مهندسی در دوره حیات خمینی به دلیل سیطره سیاه وی بر نظام جمهوری اسلامی به مباحثه مطبوعاتی کشیده نشد، اما بعد از روی کار آمدن سید علی خامنه ایی، و نبود اتوریته لازم در درون نظام، این مهندسی به انحای مختلف بویژه در اولین دور انتخاب شدن محمود احمدی نژاد به موضوع  بحث در مطبوعات تبدیل شد. غافل از اینکه بیرون آمدن نام خود محمد خاتمی (اصلاح طلب) به دلیل نیاز نظام جمهوری اسلامی به ثبات در سطح بین المللی، نیز صورت دیگر (و اما اندکی پیچیده تر) همان مهندسی انتخابات در نظام جمهوری اسلامی بود.

 

بنابراین اگر انتخابات در جمهوری اسلامی از همان اول مهندسی شده است، و رهبری نظام اسم هر کسی را که صلاح بداند از صندوقها بیرون خواهد آورد، دیگر بحث شرکت و یا عدم شرکت در انتخابات و یا بحث درباره خوب و بد کاندیداها چه معنی دارد؟

 

پرسش بعدی این است که؛ موضع ملتهای غیرفارس در قبال انتخابات ریاست جمهوری در ایران چه میتواند باشد؟

 

از منظر خلق یا ملت فارس در ایران، رژیم جمهوری اسلامی رژیمی با خوی و ماهیت استبداد سیاسی،  استبداد دینی و استبداد طبقاتی است. اما برای ملتهای غیرفارس، جدا از ماهیت استبدادی سیاسی، دینی و طبقاتی، جمهوری اسلامی از دو منظر نیز قابل نقد است؛

 

اول: بافت ملی و تپیولوژی اتنیکی دولت ایران که فارسی است و قشر دینی و روحانی جامعه فارس (با ماهیتی که فوقا برشمردیم) قدرت سیاسی را در دست دارد. (اشتباه نشود، من نمیگویم دولت فارس، بلکه میگویم دولت فارسی "از نظر اتنیکی" است، مثل دولت عربی اردون و یا سوریه و...).

 

به عبارت روشنتر، دولت ایران از نظر مختصات و ویژگیهای تیپیک از نظر اتنیکی ملی، تاریخی، زبانی و حتی سرزمینی (فارس یا فارسستان) یک دولت تمام عیار فارسی است. و دقیقا به همین دلیل این دولت نه تنها تعلق خاطری به ملتهای غیرفارس ساکن در ایران (ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و...) ندارد، بلکه دولتی است که در جهت نابودی ملتهای غیرفارس چه از جهت زبانی و چه از جهت سیاسی و اقتصادی عمل میکند. بنابراین از نقطه نظر بافت و تیپ اتنیکی فارسی دولت ایران، شرکت ملتهای غیرفارس در انتخابات آن، حتی در بهترین حالت، تحکیم مناسبات ملت حاکم بر ملتهای محکوم و یا تحکیم  سیطره یک دولت استعماری بروطن مادری خلقهای غیرفارس (آذربایجان، کردستان، بلوچستان، الاحواز، ترکمن صحرا و...) در این کشور است.

 

دوم: ماهیت استعماری دولت ایران (دوره پادشاهی پهلوی ها و اینک جمهوری اسلامی) در نظر و رفتار علیه ملتهای غیرفارس در ایران است. دولت ایران براساس آنچه که در بند اول توضیح دادم، از نظر ساختار فکری و اتنیکی آن از یکسو و رفتار آن در هشتاد و اندی سال گذشته از سوی دیگر در سمت و سوی فارسیزه کردن کشور و مستحیل کردن زبانها و فرهنگ ملتهای غیرفارس در زبان و فرهنگ فارسی عمل کرده است. این دولت حتی در طول تمامی این سالها بزرگترین مانع رشد و توسعه اقتصادی در مناطق ملی متعلق به ملتهای غیرفارس در ایران بوده است. و دقیقا به خاطر بافت اتنیک و ملی و رفتار سیاسی اقتصادی آن، یک دولت تمام عیار استعماری در اشل داخلی است، که در ادبیات سیاسی آن را "استعمار داخلی" می خوانند.

 

شرکت ملتهای مظلوم و مستعمره غیرفارس در انتخابات یک دولت استعماری (ایران) که کمر به محو و نابودی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی آنها بسته است با کدام عقل و یا منطقی سازگار است؟ ملیتهای غیرفارس هرگز نباید در انتخاباتی شرکت کنند که در آن به مشروعیت یک دولت استعماری از یکسو و ماهیت استبدادی (سیاسی، دینی و طبقاتی) آن از سوی دیگر صحه میگذارد. بنابراین موضع استراتژیک ملتهای غیرفارس برای شرکت و یا عدم شرکت در انتخاباتی که دولت ایران با ساخت و بافت کنونی آن را سازمان میدهد کاملا روشن است. پاسخ این گونه انتخابات ها برای ملتهای غیرفارس تا زمان حیات یک دولت استبدادی (از نوع سیاسی، دینی و طبقاتی) و در شرایط استمرار ماهیت استعماری آن دولت، گفتن "نه" ایی به بزرگ عددی تمامی ملتهای غیرفارس ساکن در ایران است.

 

اولاترین و مشروع ترین انتخاباتی که قبل از هر انتخاباتی برای خلقهای غیرفارس که هم از جهت سیاسی لازم است و هم از جهت حقوقی ضرورت دارد، شرکت در رفراندوم برای حق تعیین سرنوشت آنهاست. به اجرا گذاشتن این رفراندوم پلی برای همبستگی تمامی خلقهای ایران و سرآغاز روند دمکراتیزاسیون در این کشور خواهد بود. 

 

برای ملتهای تحت ستم و غیرفارس در ایران اساس تحریم همه جانبه انتخابات در جمهوری اسلامی است. این تحریم تا زمان حیات یک دولت استبدادی و استعماری از سویی و تا زمان فراهم شدن برگزاری رفراندوم حق ملتها در تعیین سرنوشت خود از سوی دیگر باید ادامه یابد.

 

شایان ذکر است که استثناءها و یا شرایط استثنایی برای شرکت در انتخابات بصورت موضعی برای هدف های مشخص در جهت منافع ملت تحت ستم، قاعده اصلی این روند سیاسی را برهم نمیزند.

 

استثناء بعدی استفاده از شکاف میان دیدگاههای کاندیداهای ریاست جمهوری و باز شدن نسبی فضا برای بحث و جدل و شرکت فعال در جهت روشنگری و افشای ماهیت رژیم و فعالیت برای تشدید تضاد مردم با دولت استبدادی و استعماری حاکم است.

20130510

Yunes.shameli@gmail.com
RSS 2.0