نخبگان سیاسی فارس به حل دمکراتیک مسئله ملی نمی اندیشند

در خطاب به آقای صمد دژبان

یونس شاملی

آقای صمد دژبان، انتشار "زمینه طرح پیشنهادی... برای حل مسئله ملی در ایران"، دامنهء بیشتری به بحث در این خصوص دامن میزند. بعد از مطالعه این پیشنهاد شما به نظرم رسید که چند خطی در این باره برایتان بنویسم.

من با بعضی از مفاهیمی که در متن نوشته تان از آنها استفاده کرده اید، مثل "جریانات سراسری" و یا "جریانات سراسری دمکرات" موافق نیستم. استفاده از این مفاهیم در شرایط کنونی با واقعیت همخوانی ندارد. وقتی هر نیروی سیاسی در منطقه خود (آذربایجان، کردستان، بلوچستان، عربستان، فارس یا فارسستان و...) فعالیت میکند، و این نیروها حتی در تضاد با همدیگر نیز قرار دارند، اصطلاح " نیروی سراسری" دیگر معنی ندارد. نیروهای سیاسی یا تعلق به ملت فارس در فارسستان هستند و یا متعلق به ملت کرد در کردستان هستند و یا متعلق به ملت ترک در آذربایجان هستند و الآخر. شاید بعد از تشکیل دولت فدرال مورد نظر شما، نیروهای هم فکر در دولتهای ایالتی (مثلا سوسیال دمکراتها) با همدیگر متحد شوند، در چنی شرایطی یک نیروی سیاسی سراسری ایجاد میگردد. اما استفاده از این اصطلاح در شرایط کنونی این شائبه را دامن میزند که گویا نیروی سیاسی آذربایجان و یا کردستان نیروی سیاسی بومی و نیروی سراسری یک نیروی سیاسی ملی است و این به نابرابری در عرصه روان شناسناسانه و حتی سیاسی میان نیروهای سیاسی موجود دامن میزند. "سراسری" خواندن یک نیروی سیاسی از سویی بدین معنی است که گویا این نیروی سراسری بخشا منافع خلق ترک و یا دیگر خلقها را نمایندگی میکند. در صورتیکه ابدا چنین نیست. درست است که ترکها در این تشکلها عضویت دارند، اما خط فکری، مسیر حرکت و آمال سیاسی این گروهها در راستای منافع ملت فارس در ایران سازمان یافته است و نه در سمت و سوی منافع ملتهای غیرفارس. وگر نه شما هم طرحی برای حل مسئله ملی ارائه نمیکردید. حتی به نظرم اصطلاح "نیروی سراسری دمکرات" را نیز نبایستی مورد استفاده قرار میگرفت. کدام نیروی دمکرات؟ چه خوب بود حتی یک شخص و یا یک حزب را که مشخصه دمکرات را دارد برای خوانندگانتان معرفی میکردید. اما میدانید که تقریبا غیرممکن است که شما بتوانید اسم یک گروه سیاسی را نام ببرید که دارای ماهیت دمکرات باشد. همین که هویت ملی ملت ترک، کرد، بلوچ و عرب و... در آذربایجان و کردستان و عربستان (اهواز) از سوی این گروههای سیاسی به رسمیت شناخته نمیشود خود فریادگر غیردمکرات بودن آن گروهها و شخصیت هاست.  در جایی از این نوشته بخشی از تشکلهای سیاسی در آذربایجان را پان ترک خوانده اید، اتهامی که بسیار مشکل است بتوانید برایش مثال بیاورید. این در حالیست که رد پای جریانات نژادپرستی چون سومکا و یا حزب شناخته شده پان ایرانیست را در میان احزاب فارسی، در نوشته تان نمیتوان یافت.

 

بنابراین از مقدمه و ماخره نوشته شما که بگذرم، با تمامی بندها بجز یک مورد با شما موافقم. اینکه شما از سوی ملل غیر فارس و بدون رای آنها، حقوق ویژه ایی به زبان فارسی قائل شده اید و آن را تنها زبان انحصاری و ارتباطی در ایران معرفی کرد اید، موافق نیستم. حداقل دمکراتیسمی که خودتان مطرح کرده اید و بویژه شعاری که نخبگان سیاسی فارس در خصوص دمکراسی مطرح میکنند، ایجاب میکند که هیچ حق ویژه ایی برای کسی و یا ملتی قائل نشویم و تمامی موارد حقوقی در تمامی عرصه ها را به رای و انتخاب مردم واگذار کنیم. بهتر میبود، حداقل برای فاصله گرفتن از شیوهء رفتاری دو نظام شاهنشانی و جمهوری اسلامی که زبان فارسی را بطور انحصاری به عنوان زبان رسمی و ارتباطی مورد استفاده قرار داده اند، طرحی متفاوت را و از آن جمله پیشنهاد  دو زبان ارتباطی و سراسری (فارسی و ترکی) را در کنار رسمی شدن تمامی زبانها در مناطق خودشان، با مردم در میان میگذاشتید و طلسم انحصارگرایی زبان فارسی را که صدمات جبران ناپذیری به زبانها و فرهنگهای غیرفارسی در هشتاد و اند سال گذشته وارد کرده، را در نظام آموزش پیشنهادی تان می شکستید.

 

سخن پایانی

طرح پیشنهادی شما قبل از همه درس بسیار خوبی برای خود شما در ارزیابی جامعه سیاسی فارس خواهد بود، جامعه اییکه خودتان آنها را در متن پیشنهادیتان "دمکرات" (نیروهای سراسری دمکرات) نام نهادید. درس بزرگ دوم برای همه فعالین ملی در آذربایجان، کردستان، بلوچستان، منطقه عربی الاهواز، ترکمن صحرا و...  و برای باز شناسی آن نیرویی است که شما آن را نخبگان سیاسی جامعه فارس نام نهاده اید. سومین نتیجه حاصل از انتشار این پیشنهاد از سوی شما، واکنش نخبگان سیاسی در قبال پیشنهاد شماست. این واکنش، خود پرداختن به راهکارهای تازه را در پیش روی نیروهای سیاسی متعلق به بلوک سیاسی ملیت های غیرفارس قرار میدهد. به عبارت دیگر وقتی این پیشنهاد شما در میان جامعه سیاسی فارس بی پاسخ  بماند، شکل و شیوه دیگری برای پیشبردن این جنبش ها بایستی در پیش گرفته شود. تصورم بر این استکه در میان جامعه سیاسی فارس چه احزاب و چه شخصیتهای آنها کسی را نیابید که به بند اول پیشنهاد شما لبیک بگوید. این در واقع افلاس آن دمکراتیسمی استکه شما به مثابه یک مدال به آنها تقدیم کرد اید.

 

شجاعت، صمیمیت و اراده معطوف به عمل شما برای طی کردن راهی کم هزینه جهت رسیدن به آرمانهای انسانی و دمکراتیک برای خلق ترک و دیگر خلقهای ساکن در ایران قابل تقدیر است.

Yunes.shameli@gmail.com

20130424

 

تفاوت تعریف از ملت در کجاست؟

بررسی نظرات آقایان ارسلان صرافی و مهدی مرتضی لو یونس شاملی عزیزان مهدی مرتضی لو و ارسلان صرافی، تلاش قلمی شما و تعمیق در عرصه های مورد بحث از طرف شما را هم لازم و هم بسیار ارزنده میدانم. روش دوستانه قلم زدنتان نیز جنبه بسیار مثبت کار شماست. مباحثاتی از این نوع شاید حتی پایان ناپذیر باشند. چه بحث و فحث در این خصوص سری دراز دارد و با وجود تاریخی نسبتا طولانی هنوز پایانی برای آن متصور نیست. بنابراین ما هم در گوشه ایی از این جهان بر حسب ضرورتهای زمان مان به این موضوع بازگشته ایم. سعی مان صرفا بر آن نیست که با جمع بندی نظرات موجود به یک نظر نسبتا متکاملتر دست یابیم. بلکه جنبه اساسی دیگر، آنکه به موضوع نوشته من هم باز میگردد، تدقیق این نظریه ها با وضعیت مردم و آرمانهای انسانی و عدالتخواهانه آنهاست. به عبارت دیگر در این نوشته ها ما کارمان تنها جمع آوری اطلاعات علمی نیست، بلکه تطابق آن با شرایط زندگی مردم ما نیز هست. باز هم در ادامه به این موضوع برخواهم گشت. از اینکه زحمت کشیده برای اقناع خوانندگانتان طولانی هم نوشته اید، خسته نباشید. اما از فهوی نوشته شما معلوم میشود که من آنچنانکه باید نتوانسته ام هستهء اصلی سخن خود را برای شما بیان کنم. در اینجا سعی میکنم خیلی خلاصه مقصود خود را بیان کنم. اما قبل از هرچیز لازم است به این نکته تاکید کنم که بحث و بررسی در مسائل انسانی، از نوع بحث وبررسی های علو م دقیقه نیست. بنابراین توضیح نظر این و یا آن نظریه پرداز البته که به دانش ما می آفزاید، اما حقانیتی از نوع علوم دقیقه به این و یا آن نظر نمیدهد. همچنانکه خودتان نیز با آوردن تعریف فرانسوی و آلمانی از ملت آگاهیتان را نسبت به سیالیت موضوع نشان داده اید. من در نوشته ام دو مفهوم جداگانه و البته به هم مرتبط را به توضیح کشیده ام؛ "ملت" و "دولت- ملت". ملت اولی را برای اینکه با "دولت- ملت" درهم نیامیزد "ملت اتنیکی" نام نهاده ام و "ملت" بعدی را به مثابه خلاصه شده مفهوم "دولت- ملت" مورداستفاده قرار داده ام. از نظر من؛ "ملت" آن گروه انسانی استکه دارای مشترکات زبانی، سرزمینی، تاریخی، فرهنگی، گاها دینی ... و دارای روح مشترک برای تحقق یک آرمان سیاسی است. آوردن مفهوم اتنیک در کنار ملت تنها و تنها برای روشن شدن جنس "ملت" است. با این کار خواسته ام نشان دهم که جنس"ملت" بر بنیاد اتنیسیتیت با جنس "ملت" بر بنیاد"دولت" و یا "دولت- ملت" دو چیز متفاوت است. به نظر من تنهاتمایل و داشتن روح مشترک برای تحقق آرمان سیاسی یک گروه اتنیکی (که در حقوقبین الملل با "حق ملل در تعیین سرنوشت خویش" تعریف شده) را به درجه ملت بودن ارتقاء میدهد. این روح مشترک به تاسیس دولت سیاسی بیانجامد و یا نیانجامد هیچ تفاوتی در ملت بودن آن جمعیت انسانی ندارد. آذربایجان ، جدا از دولتمداریش درتاریخ هزار ساله خود، چهرهء دیگری نیز در قرن بیستم از خود نشان داده است. این ملت یکبار در سال 1918 در بخش شمالی آذربایجان و یک بار دیگر در سال 1945 در بخش جنوبی آن نه تنها تمایل به آرمان مشترک سیاسی را از خود نشان داده بلکه در هر دو موردنیز موفق به تاسیس دولت خود شده است. این جمعیت را در اوایل قرن بیست و یکم به اتنیک تقلیل دادن بنظرم جفایی بیش نیست. "دولت"و یا "دولت- ملت" که در ادبیات سیاسی آن را بطور خلاصه "ملت"نیز میخوانند، از نظر ساختار درونی اغلب چندین ملت (مقصود ملت اتنیکی است) را درخود جای میدهد. و در واقع دولت تبلور اراده همهء آن ملتها (باید باشد) است. بنابراین مفهوم "ملت" برخاسته از "دولت- ملت" برقراردادها در مناسبات داخلی و بین المللی استوار است. دولت-ملت" عموما بر بنیاد معنای شهروندی از انسانها در یک جغرافیای سیاسی تعریف میشود. اما در مفهوم "ملت" (اتنیکی) انسانها بر بیناد هویت ملی و اتنیکی انسانها (ترک، فارس، کرد و یا عرب)تعریف میشود. می بینید که مثال سیب در نوشته شما در مورد تعاریف من صدق نمیکند. چون از نظر من دو نوع ملت وجود ندارد. بلکه یک نوع تعریف از ملت وجود دارد. یکی "ملت" (که تعریفش گذشت) است و دیگری "دولت" که در علوم "دولت- ملت" و در ادبیات سیاسی "بطور خلاصه" به آن "ملت" نیز میگویند. این دونه از نظر نوع و نه از نظر ماهیت (همیشه) یکی نیست. از سوی دیگر،دولت ها و یا دولت- ملت ها در دوره اول با درکی نادرست از این مفهوم بر ساختاری تک ملیتی و سپس اغلب دارای ساختار چند ملیتی هستند. اگر دو نمونه از این "دولت-ملت" ها را که شما اسم "ملت" بر آن میگذارید، مثال بیاوریم شاید به روشن شدن موضوع کمک نماید. نمونه دولت- ملت سوئیس و نمونه دولت- ملت ایران و به بیان شما میتوان این دولت- ملت ها را بعد از تاسیس دولت سیاسی "ملت سوئیس" و "ملت ایران" خواند. حالا پرسش اینجاست که ملت سوئیس کدامین ملت (اتنیکی) را نمایندگی میکند؟ ملت (اتنیکی) آلمانی را یا ملت سوئیس را ویا دیگر ملیت ها را؟ از سوی دیگر "ملت ایران" کدامین ملت (اتنیکی) رانمایندگی میکند، ملیت فارس را یا ملیت ترک، عرب، کرد و بلوچ را؟ می بینیم که در دولت- ملت سوئیس، سخن از یک "دولت چند ملتی" است، اما در دولت- ملت ایران، با وجود ملتهای مختلف (ترک، فارس، کرد، عرب، بلوچ و...) سخن از یک دولت تک ملتی (فارس) است. "ملت ایران" اساسا بار هویت ملی را با خود حمل نمیکند،و "ملت سوئیس" بار چند هویتی را از نظر ملی با خود به یدک میکشد. در عین حال امروز کشورهایی که با ساختار تک ملیتی بنا شده اند مثل ترکیه و بلژیک در حال فروپاشی در تعریف از دولت-ملت خود بوده و در حال تبدیل شدن به "دولت- ملتها" و یا دولتهای چند ملیتی هستند. می بینیم که این تغییرات با آن تعریف از "ملت" را که به "تشکیل دولت سیاسی" توضیح داده میشود، غیرقابل فهم است. بنابراین اشکال دیگر جایگزین کردن مفهوم "ملت" با "دولت- ملت" به تاریخ تشکیل "دولتهای ملی" بازمیگردد که در آن تنها یک ملت موفق به تشکیل دولت خود میشد و آن را دولت ملی خود می نامید. اما اینک با پیشرفتهایی در عرصه درک و سیستمهای دمکراتیک از ساختار یک دولت، دولتها عموما ساختار چند ملیتی دارند و چنین دولتهایی را نمیتوان دولتهای ملی نامید. برای نمونه دولت عراق دولت ملی کدامین ملت (اتنیکی) است، ملت کرد یا ملت عرب؟ پاسخ اینست که دولت عراق یک دولت دوملیتی است و نمیتواند دولت ملی خلق عرب عراق باشد. تازه در این کشور خلق ترک (ترکمان) همچنان بی حقوق در عرصه سراسری به حیات خود ادامه میدهدو تکلیف سیاسی آن هنوز روشن نیست. پرسش بعدی اینست که اگر با تاسیس "دولت عراق"، ملتی نیز بنام "ملت عراق" پا به عرصه ظهور گذشته است، حالاکه کردها در اقلیم کردستان عراق صاحب دولتی فدرال متمایل به کنفدرال شده اند،"ملت" تلقی میشوند یا نه؟ اگر با تشکیل دولتی یک گروه اتنیکی به درجه ملت ارتقاء میابند. کردها در عراق بایستی "ملت" تلقی شوند. و اگر کردهادر عراق به خاطر تشکیل دولت ایالتی خود، "ملت" تلقی میگردند، آنگاه دراشل عراق بایستی از سه ملت نام برد، "ملت عراق" که با تاسیس دولت عراق شکل گرفته است، "ملت کرد" که با تاسیس دولت کردی در اقلیم کردستان پا به ظهور گذاشته است، و دولت عربها در منطقه عربی عراق که اینک ظاهرا دولتی ندارند. اگرعراق بصورت فدرال اداره شود، بایستی سه "ملت" را در آن بازشناسایی کرد،"ملت عراق" مترادف "دولت عراق"، "ملت کرد" مترادف"دولت کرد" و "ملت عرب" مترادف "دولت عرب" (که ظاهرا هنوز تشکیل نشده است). می بینیم که تعریف "ملت" بر اساس برپایی یک دولت چه نارسایی هایی را در توضیح مفهوم آن بوجود می آورد. در عین حال ملتهایی (اتنیکی) نیز وجود دارند که موفق به تشکیل دولت خود نشده اند. این ملت هاامروز در تشکیلاتی به نام UNPU جمع آمده و "ملتهای بدون دولت" نامیده میشوند. برخلاف آنچه نوشته اید که کولی ها عليرغم زبان مشترک، تاريخ مشترک، آداب و سنن مشترک و ... هيچ اصراری بر ملت بودن خود ندارند، آنها هموار خود را ملتی میدانند. زبان کولی ها درسوئد و سوئیس جزو زبانهای رسمی این کشورها نیز هست. کولی ها تنها به دلیل نداشتن وطن مشترک، که در آن بصورت کمپاکت زندگی کنند، نمیتوانند دولت خود را تشکیل دهند. مورد مهم دیگری که در کنکاش برای یافتن تعریف از ملت مطرح میشود، چندگانگی تعریف از این پدیدهاست. یعنی نه اهل علم در دانشگاهها و نه خود ملتها در میدان عمل هرگز یک تعریف از ملت را عرضه نکرده اند. عدم اجماع درخصوص تعریف از ملت خود نشان میدهد که تعاریف ارائه شده در مراکز دانشگاهی از یکسو و عرضه تعاریف از ملت در پراگماتیسم خلقهای مختلف از سوی دیگر، فاکتور دیگری را درتعریف ملت به میان میکشد و آن شرایط و زمینه استکه "ملت" براساس ضرورتها و الزامات معین و مختص آن خود را چه در عمل و چه در نظر به آن ملزم میداند. اگر بخواهم به مثال سیب شما بازگردم، اگر درشرایط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی خاصی تنها سیب قرمز قابل شناسایی است و یا کشتزارهای ملتی که تنها سیب قرمز به عمل می آورد، مطالبه شناخت و تعریف از سیب سبز از آن شرایط مطالبه نامعقولی است. لذا اگر شرایط و روند یک جامعه ایی در تعریف از خود به پارامترهای معینی تاکید میورزد، نوعا به این دلیل است که پارامترهای دیگر جوامع برای آنان ملموس نیست و لذا نظریه ها در آن شرایط تنها و تنها محصور شرایط خاص خود آنها خواهند بود. در واقع مثال سیب شما در توضیح فکر من صادق نیست، اما در خصوص وجود تنوع تعاریف درباره ملت صادق است. با مثال سیب شما میشود این نتیجه را گرفت که تعریف از "ملت" را صرفا نمیتوان از لابلای کتابها جستجو کرد، بلکه شرایط خاص یک ملت و تحلیل معین ازآن شرایط میتواند در تلفین با دانش و تجربه، تعریف مشخصی را در اختیار جویندگانش قرار دهد. و دقیقا به همین سبب استکه تعریف معینی از "ملت" تا کنون به دست داده نشده است. وجود نظریه های مختلف که بخشا در نوشته شما هم منعکس است، به تعمیق نظر در این زمینه کمک میکند، اما ضروریاتی که در تکوین یک تعریف معین از"ملت" نقش بازی میکند را نیز نمیتواند نفی کند. نتیجه ایی که میخواهم از متفاوت بودن تعاریف از ملت بگیرم اینست که تلاش برای یافتن مخرج مشترک و به اصطلاح تعریف کاملتر از ملت، چه در سطح دانشگاه و چه در سطح جامعه و حتی درسطح دولت در تعارض با پروسه چند صد ساله ایست که تاکنون طی شده است. من در نوشته(سخنرانی) خودم "میللت نه دیر"، عنوان کرده ام که خلق ما در مبارزه رهایی بخش ملی خود در مقابل یک انتخاب قرار دارد؟ اینکه کدامین تعریف از "ملت" متناسب شرایط خلق ما و مبارزات ملت ماست؟ الزامات این انتخاب البته که باید تلفیقی از دانش و تجربه بشری از یکسو و شرایط مشخص تاریخ، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی خلق ما از سوی دیگر را در خود جای دهد. اما انتخاب تعریف "ملت" از سوی پیشروان فکری و سیاسی خلق اجتناب ناپذیر است. خلق ما درگیر یک مبارزه ملی و رهایبخش است. انتخاب مناسبترین تعریف میتوان به انرژی و توانی مبارزاتی این خلق بیافزاید و یک انتخاب ناصحیح ممکن است مردم را در مبارزه رهایبخش خود بسوی یاس وسرخوردگی بشکاند. 20130420 Yunes.shameli@gmail.com منبع: نیم ‌نگاهی به نظرات نقد آمیز آقای یونس شاملی در رابطه با مقاله‌ی "تأملیدر مفهوم ملت و ..." https://www.facebook.com/notes/arslan-sarrafi/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D9%85%D9%84%D8%AA/489110087811335

اولویت برای ملتهای ساکن در خاورمیاه کدام است؟

فردا، امیدی برای خلقهای خاورمیانه است

یونس شاملی

آنچه امروز در دمکراسی ترکیه رخ می دهد، گشایش سیاسی بازهم بیشتر در این کشور است. آغاز مذاکرات صلح و آشتی و فراهم کردن شرایط مبارزه ازجهت حقوقی و سیاسی برای خلق کرد تنش های کهنهء میان ملت ترک و خلق کرد را به تدریخ کاهش میدهد و روند تحولات را در سمت و سوی دوستی و همبستگی در این کشور پیش میبرد.

 

آنچه که دیروز در عراق و افغانستان روی داد و شرایط این دو کشور را تا حدود زیادی تغییر داد و با باز شدن فضای سیاسی (که البته هزینه های گاه سنگینی از قِبل اشغال کشور از سویی و عقب ماندگی اقتصادی و سطح پایین دانش و آگاهی در این جوامع از سوی دیگر داشته است)، شرایط را بسوی گشایش بیشتر در این کشورها فراهم ساخت. یکی دیگر از چشم اندازهای این فضای باز سیاسی در عراق و افغانستان دستیابی اغلب خلقهای ساکن در درون این کشورها به حقوق ملی و حق تعیین سرنوشت خود بود.

 

حوادثی که امروز در ایران میگذرد، از سویی مبارزه برای دمکراسی و از سوی دیگر مبارزه برای حق ملل در تعیین سرنوشت خود از سوی ملیتهای ساکن این کشور (ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن، لر و...) بی مهابا پیش میرود. اما هنوز سایهء شوم استبداد سیاسی، دینی و نژادی از این کشور رخت نبسته است. مبارزه برای دمکراسی در پاکستان و مبارزه برای اعاده حق تعیین سرونوشت خلقها در آن کشور نیز جریان دارد. بخشی از کشورهای عربی در پروسه بهار عربی موفق بر سرنگونی دیکتاتوریها در مصر، لیبی، یمن و تونس شدند و مبارزه ایی سخت و ویرانگر در سوریه علیه رژیم جنایتکار بشار اسد ادامه دارد.

 

با تمامی ناهنجاریهای موجود بر سر راه برقراری دمکراسی و به اجرا در آمدن حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در کشورها خاورمیانه، کشورهای این منطقه و ملتهای ساکن آن در تحولات پیش رونده منطقه و جهان نقش فعال و تاثیرگذاری ندارند و عمدا به مثابه کشورهای زیر مجموعه قدرتهای بزرگ سیاسی عمل میکنند. تضادهای کشنده حاصل از استبداد سیاسی، نژادی و دینی در این کشورها، هم فضای تنفس را برای مردمان این کشورها تنگ کرده است، و هم موانع جدی بر سر راه دمکراتیزاسیون در این کشورها فراهم ساخته و در عین حال مانع اعمال اراده ملیتهای ساکن در این کشورها برای حق تعیین سرنوشت سیاسی خویش است. این مجموعه مشکلات، جدا از تحمیل عقب ماندگی در عرصه فرهنگی و سیاسی، این عقب ماندگی را به عرصه های اقتصادی و بویژه در مناطق ملی ملیتها غیرحاکم در آن کشورها تحمیل کرده است. این روند بعد از جنگ جهانی اول به این سو خصومت و دشمنی میان خلقهای منطقه (عرب، ترک، فارس، کرد و...) را بشدت افزایش داده است. این تنش و خصومت ها عملا در تفرق و تشتت میان ملتها و حتی کشورهای منطقه نقش بسزایی بازی میکند و شرایط را برای بهره برداری قدرتهای جهانی (چه غرب و چه شرق) را فراهم می آورد. این در حالیست که کشورهای خاورمیانه از پتانسیل بسیار بالایی چه در عرصه تولید انرژی فسیلی برای جهان و چه به تدریج در عرصه های دیگر اقتصادی و صادرات غیرنفتی دارد. اما این پتانسیل به دلیل تنش ها و تشتت هایی که فوقا برشمردیم همواره رو به زوال بوده و عمدا مورد استفاده دیگر قدرتهای سیاسی و اقتصادی جهان قرار داشته است.

 

ما، ملتهای این منطقه در هر صورت و همواره همسایگان هم هستیم و خواهیم بود. چشم انداز ترقی و پیشرفت در این کشورها و بویژه داشتن نقشی جدی تر در سیاست منطقه ایی و جهانی باید که کشورهای خاورمیانه را در کنار هم قرار داده و ناگزیر آنها را به چارچوب یک اتحاد منطقه ایی خواهد کشاند و گر نه این کشورها عملا به مثابه ابزارهایی در دست قدرتهای مناطق دیگر جهان در غرب و یا شرق مورد استفاده قرار خواهند گرفت.

 

مسیر خاورمیانه اتفاقا از مسیری میگذرد که امروز کشورهای اروپایی در "اتحاد اروپا" آن را در پیش گرفته اند و در سمت و سویی حرکت میکنند که در سیاست جهانی (چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی) نقشی فعال و تاثیر گذاری بازی کنند. خاورمیانه حداقل به مثابه منطقه ایی که بخش اعظم انرژی فسیلی در جهان را در خود جای داده و با پیشرفتهای اقتصادی که در بخشهایی از آن (ترکیه) از همین امروز هویداست، میتواند و باید که نقش موثر و جدی تری در سیاست و اقتصاد منطقه و جهان بازی کند. آینده ترقی و پیشرفت در خاورمیانه  از اتحاد دمکراتیک کشورهای این منطقه میگذرد. وگرنه خاورمیانه عملا بازندهء اصلی صحنه سیاست و اقتصاد جهانی خواهد بود. بنابراین خصومتهای ضایع کننده موجود در میان ملتهای منطقه را (عرب، ترک، فارس، کرد و...) چه در درون کشورها و چه در بیرون را در سمت و سوی منافع این ملت ها نیست. بنابراین ترقی و توسعه سیاسی اقتصادی در خاورمیانه و نقش تاثیر گذار آن در سیاست جهانی را در گرو اتحاد این ملت ها و کشورهای آن میدانم.

 

لازمه شکل گیری یک اتحاد دمکراتیک و پایدار سیاسی در منطقه خاورمیانه تحقق دو روند را می طلبد؛

یک: روند دمکراتیزاسیون در داخل کشورهای خاورمیانه

دو: روند عملی شدن حق ملل در تعیین سرنوشت خویش یا تشکیل دولت خود (در داخل یا خارج از آن جغرافیای سیاسی)

 

چون قبل از تکوین دمکراسی در درون این کشورها، و قبل از اعمال حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، و نه در پروسه های تاریخ متفاوت، بلکه بصورت پارالل باهم بایستی صورت گیرد، میتواند راه را برای شکلگیری یک اتحاد سیاسی جدید در منطقه خاورمیانه باز کند. اما حرکت بسوی چنین اتحادی بدون تبدیل شدن این دولتها به دولتهای دمکرات از سویی و بدون تامین حق ملل در تعیین سرنوشت خود برای ملتهای اسیر استبداد و استعمار داخلی در این منطقه، غیرممکن است.

 

برای نیل به این مقصود، بایستی تمامی تلاش ها و مبارزات از شیوه ها و متدهایی بهره گیرند که مسیر مبارزه برای تغییرات سیاسی را تا حد ممکن با هزینه های کمتری طی کنند. چه، به مراتبی که ملتی هزینه بیشتری برای آزادی خود بپردازد، فاصله آن ملت با ملت حاکم آن کشور بیشتر و بیشتر شده و امکان دستیابی به آن اتحادی که پیش از این سخن اش رفت را مشکل تر می سازد. لذا روشهای سرکوب خشونت آمیز و اغلب غیرمتعارف علیه مبارزات رهایبخش ملی مسیر این دو ملت را (چه ملت و دولت حاکم و چه ملت و دولت محکوم) از همدیگر جدا میکند. این جدایی در پروسه تاریخی میتواند ضرر و زیانهای جبران ناپذیری را بر دو کشور و یا دو ملت وارد کند. خصومت دائمی، مانع تراشی دائمی، اتحاد با دشمنان همسایگان بصورت دائمی، ترویج کینه و نفرت بصورت دائمی در چنین کشورهایی و در میان این ملتها حتی ممکن است ابدی گردد. استمرار چنین خصومتی میتواند حرکت این ملتها و دولتها بسوی همبستگی، ترقی و دمکراتیسم  را کندتر و حتی مسدود نماید.

 

بنابراین مرحله کنونی مبارزه در کشورهای استبداد زده مبارزه برای دمکراسی است و مرحله کنونی مبارزه برای ملتهای استعمارزده (داخلی) مبارزه برای اعمال حق تعیین سرنوشت آنان در درون کشورهای استبداد و استعمارزده است. این مبارزه از هر دو سو، شرایط را برای نزدیکی ملل ساکن در منطقه خاورمیانه  فراهم می کند و با محور قرار دادن مبارزه برای صلح و همبستگی منطقه ایی، بی تردید ملتهای ساکن در خاورمیانه را بسوی تلاش برای صلح و همبستگی جهانی و پذیرفتن نقش فعالتر در تغییرات منطقه ایی و جهانی سوق خواهد داد.

 

در نهایت، آنچه در شرایط کنونی و برای مبارزات دمکراتیک ("برای دمکراسی" و "برای حق تعیین سرنوشت") لازم است توسل به شیوه ها سیویل و مقاومت مدنی از سوی جنبش های سیاسی از یکسو و پایان دادن به سرکوب و خشونت های غیرمتعارف از سوی استبداد سیاسی، دینی و نژادی حاکم بر ایران است. من بسیار خوشحال میشوم که جامعه سیاسی فارس در اپوزیسیون نیز  از ناسیونالیسم افراطی در عدم شناسایی ملیتهای غیرفارس و احترام به حقوق برابر آنان در ایران فاصله بگیرد و تحمیل هزینه های سنگین علیه خلقها در پروسه گذار مبارزاتی را محکوم کند، تا شرایط برای مبارزه پارالل و همسو را "برای دمکراسی" و "برای حق تعیین سرنوشت" فراهم ساخته و از این طریق همبستگی سراسری تمامی خلقهای ساکن در ایران را تامین کند.  روند صلح و آشتی با پ ک ک در ترکیه و رفرم بزرگی که برای حل مسئله حقوق ملیتها در آن کشور آغاز شده است، درسهای گرانی برای دولت ایران از سویی و اپوزیسیون سیاسی جامعه فارس از سوی دیگر دارد. البته بایستی گوش شنوایی هم در کار باشد!

20130417

Yunes.shameli@gmail.com

RSS 2.0