ضرورت تغيير دربيانيه اتحاد جمهوری خواهان ايران در خصوص مسئله ملی

یونس شاملی

امروزه اينجا و آنجا صدای اتحاد جمهوريخواهان در واکنش به رويدادهای ايران به گوش ميرسد. برگزاری سمينارها، واکنش در قبال مسائل مهمی که ايران از نظر سياسی در شرايط کنون با آن دست به گريبان است و گاهی حتی ارسال نامه به سياستمداران دول اروپائی جهت منعکس کردن نظراتشان ديده می شود. از آنجا که حوادث با سرعت بيشتری در جريانند، به نظرم رسيد که بخشی از بيانيه جمهوری خواهان در خصوص ملی در ايران را که به مثابه يکی از مسائل اساسی در ايران فرداست از نظر بگذرانم و البته قصدم اين بود که اگر گوش شنوايی باشد اتحاد جمهوريخواهان را با نارسايهای موجود در بيانيه شان در خصوص مسئله ملی آشنا کنم.

مقدمه ضروري
اينکه امروز در بعضی از کشورهای اروپائی و امريکا جمهوری خواهان ايران خود را با ساز و برگ  يک تلاش تازه به ميدان مبارزه سياسی می کشانند از سوئی نشانهء عجز، پراکندگی و ناتوانی احزاب و گروههای سياسی اپوزيسيون در سازماندهی جنبش مدرن و مترقی در ايران است و از سوی ديگر اين تلاشها زنگ خطری است که جمهوريخواهان از بازگشت سلطنت به ايران احساس می کنند. و پرواضح است که بازگشت سلطنت در واقع بازگشت دوبارهء  فاجعهء به ايران است. وگر نه ايران بعد از سرنگونی سلطنت در سال 1357 به شيوه جمهوری اداره ميشود. اما اين جمهوری از آن نوع جمهوریهايی است که بر ارابهء مذهب و دين پيش رانده می شود. درست مثل همان جمهوری هايی که خود را به اصطلاح جمهوریهای سوسياليستی ميخواندند. و شايد از همين رو بند دوم بيانيه جمهوری خواهان که «جدايی دين و مسلک را از حکومت» مورد توجه قرار داده است قابل فهم و ارزشمند است.

اما به نظر ميرسد که طغيان سلطنت طلبان برای بازگشت به قدرت سياسی در ايران از سويی و ناتوانی گروهها و احزاب سياسی اپوزيسيون جمهوری اسلامی در سازماندهی مردم برای بدست گرفتن قدرت سياسی؛ جمهوری خواهان ايران را در چنبره يک وضعيت اضطرای چنان مشغول داشته است که تعمق در مفهوم جمهوری خواهی آنچنانکه بايد مورد توجه قرار نگرفته است. چرا که پيش از اين مطرح ساختيم که ايران اساسا امروز به شيوه جمهوری اداره ميشود. لذا تعجيل و اضطرار، آنچنانکه از مقدمهء بيانيه اتحاد جمهوری خواهان برمی آيد، خطاهای ترمينولوژيک را در ارتباط با مسائل مطرح شده در آن و بويژه مسئله ملی را با خود به يدک می کشد.

پيشنهادهايي در خصوص مقدمهء بيانيه
قبل از هر چيز بايستی تک تک جمهوری خواهان خويشتن را در مقابل اين پرسش قرار دهند که؛ نسبت به کثيرالملله بودن مردم ايران باور دارند يا نه؟ شايد اين پرسش اندکی بديهی به نظر برسد. اما در صد قابل توجهی از همين جمهوريخواهان اگر صورت مسئله (کثيرالملله بودن مردم ايران) را نمی توانند انکار کنند اما به بهانه های واهی سعی ميکنند از ارائهء يک پاسخ اصولی و رئال به مسئله ملی ر ايران تفره رفته و  پاسخ مسئله را به آينده نامعلوم موکول کنند. در متن بيانيه جمهوری خواهان به روشنی ميتوان بی توجهی و حتی تمايل منفی نسبت به مسئله ملييت های غيرفارس را مشاهده کرد. که من در همين نوشته سعی خواهم کرد به بخش مهمی از آنها اشاره کنم. اما نمی توان از نظر دور داشت که بخشی از همين فعالين اتحاديه جمهوريخواهان به ملل غيرفارس ايران تعلق دارند و توصيفات و تعاريف جامعه شناسانه در خصوص مسئله ملی در بيانيه جمهوریخواهان را نميتوانند هضم کنند. اين البته تنها به مسئله ملی و نوع برخورد بيانيه جمهوريخواهان با مسئله ملی مربوط نمی شود. بلکه گرايشات و جريانات مختلفِ شرکت کننده در صفوف جمهوریخواهان تنها به فورموله کردن کليات مبانی فکری جمهوریخواهی توجه نشان داده اند. و لذا به مراتبی که زمان پيش ميرود و اگر پيشرفتی در روند مبارزات سياسی پيش آيد معلوم خواهد شد که تشکل جمهوريخواهان يک تشکل منسجم نه از نظر تئوری و نه از نظر تشکيلاتی است، چرا که در سر هر بزنگاهی اختلافات تئوريک زمينه های از هم پاشيدگی و تفرق را به ميان جمهوریخواهان دامن خواهد زد، به گونه ايی که در روز مبادای تغيير قدرت سياسی از تشکلی به نامه جمهوريخواهان يا خبری نباشد و يا به يک فرقهء کوچک و بی تاثيری بدل شده است. مگر اينکه تعميقی اساسی، رئال و اصولی برمبنای نيازهای امروز جامعه ايران در آن گنجانده شود که اتحاد و همبستگی با اين تشکل صرفاً جنبهء نمايشی و تبليغی نداشته و واقعاً نقشی تاثيرگذار در بزنگاههای تاريخی بازی کند.

و اما در خصوص مقدمه بيانيه جمهوری خواهان که در واقع منعکس کنند نظريه پردازان و يا حداقل قلم زنان اين تشکل تازه پا گرفته است ميتوان نارسائی های قابل توجهی را مشاهده کرد. برای نمونه، در اولين پاراگراف مقدمه بيانيه چنين می خوانيم که: «پس از يک قرن تلاش برای گذار از استبداد به دمکراسی و از سنت به تجدد مردم ما در آستانه حرکتی تازه در راه تحقق آرمانهای ديرپای خويشند..». اما آخرين جمله همان پاراگراف ديدگاه نويسندگان بيانيه را نسبت به مفهوم «مردم ما» آنجا که مينويسند «جنبشهای اجتماعی زنان، جوانان و دانشجويان نقش اساسی در اين مبارزه بعهده دارند» بيشتر برملا ميکند. چرا که نويسندگاه اين بيانيه جنبشهای ملی را  در اين جملهء آخری از قلم انداخته و تنها به جنبشهای اجتماعی زنان، جوانان و دانشجويان اشاره داشته اند. اين در حالی است که جنبش ملی و هويت جوي آذربايجان که ميرود جايگاه برجسته ايی در تحولات سياسی کشور بازی کند و همچنين جنبش ملی کرد، جنبش ملی بلوچ و عرب که حداقل در سالهای اخير خبرسازترين مناطق ايران بوده است، در اين متن بکلی ناديده گرفته شده است. لذا:

پيشنهاد ميشود که برای ادای واقعی مطلب مفهوم «جنبشهای ملی» ملل ساکن ايران به جمله آخری اين پاراگراف افزوده شود. و جمله نهايی پاراگراف به اين صورت تکميل گردد که: «جنبشهای اجتماعی زنان، جوانان، دانشجويان و جنبشهای ملی نقش اساسی را در اين مبارزه بعهده دارند.»

همين مشکل و بی توجهی به جنبشهای ملی ملييتهای غيرفارس زبان در پاراگراف دوم آنجا که حرکت اصلاح طلبانه دوم خرداد را مورد انتقاد قرار داده و مينويسند: «اما اين حرکت نتوانسته است حقوق اساسی مردم و آزادی های فردی و اجتماعی را تثبيت کند» نيز تکرار شده است. به عبارت بهتر جمله فوق الذکر بايد چنين تکميل شود که: «اما اين حرکت نتوانسته است حقوق اساسی مردم و آزادی های فردی، اجتماعی و ملی را تثبيت کند»

پاراگراف نهايی مقدمهء بيانيه نيز از همين نقص فوق رنج ميبرد. امضا کننده گان بيانيه در اين پاراگراف مينويسند: «ما امضاء کنندگان زير، با ديدگاههای اجتماعی و سابقه های سياسی گوناگون که  به ارزشهايی چون گفتگو، شکيبايی، تحمل مخالف، حکومت قانون و آشتی ملی به معنای همزيستی همه گرايشهای سياسی در شرايط دمکراتيک پايبنديم...». اما در همين پارگراف روشن نشده است که؛

اولا  چرا پلوراليسم فرهنگی که بافت جامعه ايران را تشکيل ميدهد به عنوان ارزش قيد نشده است.

دوم اينکه چرا پايبندی به اين ارزشها تنها در شرايط دمکراتيک تاکيد شده است. آيا اين بدان معناست که در شرايط غير دمکراتيک به ارزشهای قيد شده بهايی داده نخواهد شد؟ يعنی در شرايط کنونی ايران که شرايطی غيردمکراتيک است، نبايد به ارزشهاي چون گفتگو، شکيبائی، تحمل مخالف و همزيستی ميانش همه گرايشهای سياسی پايبند بود؟!

و سوم اينکه، اگر  درک فوق از پايبندی به ارزشها درست باشد، چه مرجعی دمکراتيک و يا غير دمکراتيک بودن شرايط را معين خواهد کرد؟ برای نمونه در صورت حاکميت احتمالی جمهوریخواهان در ايران شرايط به زعم اين گروه دمکراتيک خواهد بود. در صورتيکه ممکن است شرايط نه تنها غيردمکراتيک بلکه حتی ضد دمکراتيک باشد. بسته به آن که چه چيزی را چه کسی بيان می کند. و حتی بدتر از آن اينکه از نظر نويسندگاه بيانيه ارزشهای دمکراتيک به تناسب شرايط خلل پذير خواهند بود. يعنی تعريف از شرايط دمکراتيک را نه اصول مستقل از ذهن جمهوريخواهان بلکه خود جمهوری خواهان ارائه خواهند داد!!  لذا:

پيشنهاد می شود که پاراگراف پايانی مقدمهء بيانيه بدين صورت تغيير يابد: «ما امضاء کنندگان زير، با ديدگاههای اجتماعی و سابقه های سياسی گوناگون که  به ارزشهايی چون گفتگو، شکيبايی، تحمل مخالف، پلوراليسم سياسی (به معنای همزيستی همه گرايشهای سياسی) و فرهنگی و حکومت قانون در هر شرايطی پايبنديم...»

پيشنهادهايی در خصوص بند مربوط به مسئله ملي
قبل از هر چيز بايستی اشاره کرد که بندهاي بيانيه با اولويت مسائل در يک تناسب اصولی قرار ندارند. برای نمونه بند اول از نظام جمهوری پارلمانی سخن رانده است و بند هفتم از توزيع مسئوليت ها و عدم تمرکز قدرت سخن به ميان آورده است. در صورتيکه اين دو بند بايستی بدنيال هم قرار ميگرفتند. و يا بند چهارم از حفظ محيط زيست سخن رانده است و بند ششم از حقوق شهروندی و جبران تضييقات نسبت به اقليت ها سخن به ميان آورده است. اين در صورتيست که مسئله اقليتها و نه مليتهای غيرفارس ايران! (که در ادامه بيشتر توضيح خواهم داد) که رقمی در حدود شصت و پنج  در صد جمعيت کشور را تشکيل مي دهد اهميتش از حفظ محيط زيست کمتر بوده است که دو بند بعد از آن قيد شده است. اين عدم تناسب در بندهای ديگر بيانيه نيز به چشم ميخورد.

در بند اول بيانيه ميخوانيم: «مناسبترين شکل تحقق مردم سالاری در ايران نظام جمهوری پارلمانی بر اساس تفکيک قوای سه گانه و تضمين حقوق و آزاديهای فردی و اجتماعی مندرج در اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاق های ضميمه آن است...»

اگر نويسندگان بيانيه واقعا به دمکراسی،  اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاقهای ضميمهء آن اعتقاد قلبی دارند بايد که به حقوق برابر ملی ملييتهای ساکن ايران نيز اعتقاد و پايبندی داشته باشند. چرا که در ميثاقهای حقوق بشر به حقوق برابر ملی و حق تعيين سرنوشت کاملاً تاکيد شده است. اگر چنين باشد بايد که عنوان نظام سياسی ايران در اين بيانيه به جمهوری فدرال پارلمانی تغيير يابد و در عين حال اين جمهوری بايستی که تضمين کننده حقوق و آزاديهای فردی، اجتماعی و ملی (ملل ساکن ايران) مندرج در اعلاميه های حقوق بشر و ميثاقهای ضميمه آن باشد. لذا:

پيشنهاد ميشود که بند اول در قسمت ياد شده چنين قيد گردد : «مناسبترين شکل تحقق مردم سالاری در ايران نظام جمهوری فدرال پارلمانی بر اساس تفکيک قوای سه گانه و تضمين حقوق و آزاديهای فردی، اجتماعی و ملی (ملل ساکن ايران) مندرج در اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاقهای ضميمه آن است...»

اما بند ششم اين بيانيه بشدت متاثر از افکار عمومی دوران سياه حاکميت سلطنت و پس از آن جمهوری اسلامی است. البته نميتوان به يقين اظهار داشت که نويسندگاه اين بيانيه آگاهانه در نفی برابری حقوق ملی ملييتهای ساکن ايران قلم زده اند. اما به اطمينان ميتوان عنوان کرد که سايه شوم سياست ضديت با ملييتهای غيرفارس زبان در اين بند مستتر است. اين بند که به اصطلاح رفع تبعيض عليه ملل ساکن ايران را مد نظر دارد جای جاي آن به تمامی بندهای ديگر بيانيه پشت کرده است.

در اين بند می خوانيم که: «ما به برابر کامل حقوق همه شهروندان بدون در نظر گرفتن تفاوتهای قومی، زبانی، مذهبی و شيوه های زندگی فردی عقيده داريم و خواهان جبران تضييقات گذشته نسبت به اقليت ها در زمينه فرهنگی و سياسی و اجتماعی و تلاش در راه گسترش تفاهم بين اقوام و پيروان مذاهب گوناگون در ايران هستيم.»

اول اينکه؛ از آنجا که در تاريخ جديد ايران هموار بخشی از مردم به دليل نبود آزادی مذهبی محروميتهاي معينی را متحمل شده اند. بايستی يک بند به عنوان آزادی اعتقاد به هر مذهب و مسلکی عنوان گردد. اين مهم ميتواند در بند دوم اين بيانيه منظور گردد.

دوم اينکه؛ وقتی سخن از اقليت و اکثريت پيش می آيد بايستی آمار و ارقامی در ميان باشد که بتوان ملييتها و يا مردم را به اقليت و اکثريت تقسيم کرد و يا آنها را تحت عنوان قوم که اسم مستعار تبعيض و تحقير عليه ملييتهای غير فارس در ايران است خطاب نمود. به نظر ميرسد استفاده از اين مفاهيم در بيانيه نشان از ديدگاههای آنان در همين زمينه دارد. بنابراين اگر واقعا باوري به برابري کامل حقوق شهروندی و در اين رابطه حقوق برابر ملی وجود دارد,  اصولی تر مينمايد که  استفاده از واژگانی که در تاريخ صد ساله اخير ايران فرودستی و تبعض را با خود به يدک ميکشند اجتناب شود. بنابراين بايستی استفاده از واژه قوم و مفاهيمي چون اقليت و اكثريت در شرايطي كه همه شهروند در بيانيه برابرالحقوق تلقی شده اند خودداري شود.  مرحوم احمد شاملو يک بار برای هميشه لفظ ملل ساکن در ايران را برای بيان جامعه کثيرالملله ايران بکار برده است که به نظر ميرسد که در اين لفظ حق مطلب آنچنانكه بايد ادا شده است.

سوم اينکه؛ آمارهای متفاوت و مستقل نشان ميدهد که اقليت مورد بحث در ايران رقمی در حدود شصت و پنج درصد جمعيت غير فارس زبان در ايران را تشکيل ميدهد. و لذا ايران از نظر جمعيت شناسی کشور اقلييتها است. بنابراين بجای استفاده از اصطلاح اقلييتها مناسبتر می نمايد که لفظ ملييتها و يا ملل ساکن ايران مورد استفاده قرار گيرد و برای اينکه بين حقوق ملی ملل ساکن ايران و عنوان کل جمعيت ايران سوءتفاهمی پيش نيايد بهتر است به جای ملت ايران از مفهوم مردم ايران استفاده شود.

چهارم اينکه؛ اگر بند مذکور برابر کاملی را برای مليتتهای ساکن ايران در زمينه سياسی، اجتماعی و فرهنگی مدنظر دارد، اين برابری غير از پذيرش نظام جمهوری فدرال در کشور چگونه ميتواند تامين شود؟

بنابراين اگر حسن نيتی از سوی تهيه کنندگاه بيانيه جمهوريخواهان وجود دارد، پيشنهاد ميشود که اين بند بکلی تغيير کرده و به عنوان يک بند اساسی در اين بيانيه گنجانده شود.

در بند هفت بيانيه ميخوانيم که؛ «... سياست متکی بر توزيع مسئوليت ها و عدم تمرکز قدرت، در چهارچوب تماميت ارضی و اولويت مصالح ملی همراه با احقاق حقوق اقليت های قومی، همبستگی ملی ايرانيان را ريشه دارتر ميسازد...»

در اين بند مابين حقوق اقليتها و مصالح ملی، دومی بر اولی الويت دارد و مصالح ملی که تا به امروز اسم مستعار بی حقوقی ملييتهای غيرفارس است را با خود به يدك ميكشد. اين سياست همواره از سوی دستگاه جهنمی سلطنت و سپس جمهوری اسلامی همچنان اعمال شده است و هر ندای حق طلبانهء ملی با مهر تجزيه طلبی منکوب گرديده است. و اينک متاسفانه تنظيم کننده گان بيانيه جمهوريخواهان همين فومولبندی را تکرار کرده است.

به نظر ميرسد در تنظيم بند مربوط به مسئله ملي بايد به موار ذيل تاکيد شود:

1- ايران يك كشور كثيرالمله است و عناوين ملت ها يعني ترک, بلوچ, کرد,  فارس و عرب در بيانيه قيد گردد.

2- برمبناي اين تركيب ملي مردم ايران نظام سياسی جمهوري فدرال  تنها راه برون رفت از استمرار سياست سيستم متمركز و ضد مردمي در ايران است

3- زبان ملتهاي ساكن ايران بايد كه به عنوان زبانهاي رسمي اين كشور برسميت شناخته شوند و ضرورت وجود زبان مشترك در شرايط دمكراتيك بعد از برقراري جمهوري دمكراتيك فدراليستي به راي عموم گذاشته شود و يك يا چند زبان براساس راي مردم به عنوان زبانهاي ارتباطی ايران انتخاب شوند.

شايان ذکر است که با بی توجهی به حقوق برابر ملييتها, ايران هرگز روی دمکراسی را به خود نخواهد ديد. واقعييت اين  است که در هشتاد سال گذشته و زير چکمه های استبداد سلطنتی و دينی ايران اسم مستعار فارس تلقی شده است. ايران فردا تنها در صورتی به دمکراسی روی خواهد آورد که با تاکيد به برابر حقوقی فارس, ترک, کرد, بلوچ و عرب عنوان ايران را به آيينه ملل ساکن در ايران تبديل کند. اين شايد يکی از مهمترين گره گاههای ايران برای گشايش اين کشور بسوی دمکراسی و مردم سالاری باشد.

اميدوارم تامل در مواري كه ذكرش گذشت ضمن تعميق بيانيه جمهوريخواهان امكان يك اتحاد وسيعتر سياسی در کل جغرافيای ايران و نيروهای سياسی مختلف متعلق به تمامی مليتهای ساکن ايران  را فراهم أورد. در اين صورت شايد بتوان به اتحاد سراسری تمامی نيروهای سياسی عليه استبداد مذهبی و آپارتايد حاکم در ايران اميد بست. و گرنه بيانيه جمهوريخواهان در بهترين صورتش، منعکس کننده نظرات سياسی بخشی از ملت فارس ايران خواهد بود و نه بيشتر.

شونيسم در حاکميت، شونيسم با حاکميت

یونس شاملی

بافت جمعيتی ايران، و کثيرالملله بودن آن، و راه يافتی دمکراتيک برای حل مشکلی که "مسئله ملی در ايران" نام گرفته است، به يک هوشياری دمکراتيک نياز دارد. می گويم هوشياری دمکراتيک به اين دليل که در ميان گروهها و احزاب سياسی، به دليل آلوده شدن ديدگاها يشان به ميکروب برتربينی و ناسيوناليسم افراطی که من مفهوم شونيسم را در توصيف اين ميکروب بکار برده ام، هوشياری ضددمکراتيکی در کار است که ايران را نه به منزلگاه همبستگی و اتحاد، بلکه به جولانگاه خصم و نفرت و خشونت سوق دهد.

 

اگر از آنان که همه جانبه به ميکروب فوق آلوده شده اند، بگذريم، ميتوان گفت که موزائيک زبانی- فرهنگی موجود در ايران برای کسی پوشيده نيست. همين موزائيک زبانی و فرهنگی از آنجا که پاسخ درخوری نيافته است، امروز به معضلی جدی در جامعه تبديل شده است.

 

به همين دليل پاسخ به مسئله ملی در ايران به يکی از گرهگاههای اساسی گذار ايران بسوی دمکراسی تبديل شده است. لذا برای پاسخ به اين معضل در شرايط بحرانی کنونی که به احتمال زياد ميرود معادلات سياسی در داخل را تا حدود زيادی دستخوش تغييراتی سازد، چاره انديشی مناسب و دمکراتيکی را طلب می کند.

 

به نظر ميرسد تا فرصت باقی است، و تا کينه و نفرت برآمده از توهين و تحقير عليه ملل غيرفارس در ايران به ميان مردم کشيده نشده است و مليتهای ساکن ايران رژيم حاکم را تنها مانع دستيابی به حقوق برابر خود می دانند، روشنفکران، احزاب و گروههای سياسی متعلق به خلق فارس را صميمانه مورد خطاب قرار داد و از آنان خواست که در نوع نگاه، بينش و بدنبال آن در عملکردشان نسبت مليتهای غيرفارس در ايران تجديد نظر کنند و اين مليتها و انرژی موجود در ميان آنان را نه بصورت منفی که منبعی برای سازندگی سراسری سرزمينی تلقی کنند که متعلق به يکی از آنان نيست، بلکه به تک تک آن مليتها تعلق دارد...!

چشم ها را بايد شست، نوع ديگر بايد ديد...!

 

ملت يا قوم، کدامين؟

با اندکی دقت به طرح صورت مسئله از سوی دست اندکاران دولتی و متاسفانه احزاب سياسی و روشنفکران خلق فارس در توضيح اين مفاهيم و برای تعريف آنچه که بافت جمعيتی ايران را تشکيل ميدهد آگاهانه و ناخودآگاه خطاهای اساسی و ترمينولوژيک و بشدت غيردمکراتيک بر آن احاطه داشته و مفاهيم ملت و قوم بصورتی غيرواقعی و غير عقلانی برای توضيح ايران به مثابه يک کشور چند مليتی و چند زبانگو بکار گرفته می شود.

 

در اين ميان و جالب توجه اينکه احزاب و گروههای سياسی منسوب به خلق و يا ملت فارس در ايران، چه آنان که به صدرات قدرت سياسی تکيه زده و حاکميت جمهوری اسلامی را رهبری می کنند و چه اغلب آنان که در اپوزيسيون اين رژيم قرار دارند، در خصوص مسئله ملی در ايران، اختلاف نظر جدی با همديگر ندارد. يعنی اغلب اين جريانات ملتها و يا مليتهای غيرفارس ايران را با مفهوم قوم به توضيح می کشند و جالب اينکه در مقابل آن اغلب از فارس به عنوان ملت ياد نمی کنند، بلکه اسم مستعار فارس را که همان معادل ايران باشد به عنوان ملت ياد ميکنند و می گويند در اين کشور يک ملت وجود دارد و آنهم ملت ايران است! دقت کنيد. ملت ايران! حالا اين ملت ايران به چه زبانی تکلم می کند؟ فارسی. و به چه زبانی سياست را توضيح می دهد؟ فارسی. ادبيات ايران کدامين زبان را شامل می شود؟ فارسی. بودجه فرهنگی کشور تمام و کمال در جهت رشد و شکوفائی کدامين زبان قرار ميگيرد؟ زبان فارسی. اين ملت به چه زبانی تحصيل می کند؟ فارسی. به چه زبانی ارتش اداره ميشود؟ فارسی. به چه زبانی دادگاهها داد و عدل را! جاری می سازند؟ به زبان فارسی. به چه زبانی فيلم ميسازند؟ به چه زبانی راديو و تلويزيون اداره می شود؟ به چه زبانی .... والاآخر. وبا اين توصيف ملت ايران تمام و کمال با زبان فارسی در هم آميخته  و هم آغوش می شود و ملت فارس و ملت ايران ديگر مفاهيم جداگانه ايی نمی شوند. بلکه به اين همانی یکديگر تبديل می شوند.  پس با اين نگرش و اين وضعيت جايگاه مليت ترک، کرد، بلوچ و عرب در اين کشوردر کجاست؟ می گويند در درون اين ملت، يعنی به اصطلاح ملت ايران، اقوامی هم زندگی می کنند که به زبانهای ترکی، کردی، بلوچی وعربی سخن می گويند و الاآخر...! تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

 

 

در اين ميان اما يکی از تئوری پردازان جمهوری اسلامی، يعنی مجتبی مقصودی مسئول فصل نامه مطالعات ملی، در مصاحبه با نشريهء دانشجويی اؤرنجی شماره 11 در ايران به روشنی بر توضيح قبلی من از مسئله در پاراگراف قبلی صحه می گذارد. وی در جواب به اين پرسش که؛ چه کسی ملت و کدامين جمعيت را ميتوان قوم تلقی کرد؟ می گويد: ايران از گروههای قومی مختلفی تشکيل شده است. اما آن گروه قومی که صاحب دولت است، ملت تلقی می شود. و ديگر گروههای قومی که صاحب دولت نيستند، قوم خوانده می شوند. وی در ادامه توضيح خود عنوان ميکند که؛ قوم فارس به دليل داشتن دولت، تنها ملت موجود در ايران است و ديگرگروهها که صاحب دولت نيستند قوم تلقی می شوند.

 

با اين بيان آقای مجتبی مقصودی از ديگر گروههای قومی می خواهد که برای ترفيع به درجه رفيع ملت، بايستی دولتهای خود را تشکيل دهند و يا اينکه در بی دولتی، آنان بايستی پی موقعيت شهروندی درجه دوم را بر تنشان به مالند و مهر از لبشان نگشايند. اما اين متخصص توجيه شونيسم و نژادپرستی فارسی، به ذهنش نمی رسد که کشورهای دمکراتيک و فدراليستی چون سوئيس، کانادا، هندوستان و... کشور های تک ملتی تلقی نمی شوند، بلکه در اين کشورهای تمام ملتها با حقوق يکسان و برابر در کنار هم زندگی می کنند و ملتی را بر ملتی ديگر ارجح نمی دارند. در عين حال مجتبی مقصودی فراموش کرده اند که قبل از به قدرت رسيدن پهلوی ها، ترکان حدود 990 سال بر اين سرزمين حکومت رانده اند و هم اينک در مجاورت مرزهای شمالی ايران آذربايجانيها صاحب دولت مستقل خود هستند. با اين وجود باز مجتبی مقصودی لجبازانه می خواهد ترکان ايران را با توصيفی که گذشت قوم تلقی کند و جمهوری اسلامی به روسای دواير دولتی و غير دولتی دستورالعمل صادر می کند که از مفهوم قوم در توضيح مليتهای ايران در نوشته ها استفاده گردد.

آشکار است که اعمال سياست برتربينی و نگاه تحقيرآميز و نژادپرستانه حاکم عليه ملل غيرفارس در ايران و رسوخ و نفوذ اين تفکر عقب مانده در بخش قابل توجهی از شخصيتها، احزاب و گروههای سياسی خلق فارس در اين کشور است. باز روشن است که در بطن اين نگاه، خصومت پروری، کينه ورزی، واکنش، خشونت و انتقام نهفته است. يعنی يا بايستی مليتهای غيرفارس طوق نوکری ملت ديگری را بر گردن بيافکنند و يا اگر برای زيستن در شرايطی برابر به پا خيزند بايستی به هر فضاحتی سرکوب گردند. و ثالثا اين نوع نگرش به مسائل کلان اجتماعی نه تنها راه حلی برای مشکلات و معضلات سياسی، اجتماعی و فرهنگی ارائه نمی دهد که خود به معضلی جدی در مقابل روند دمکراتيک جامعه تبديل می شود.

 

اما در مقابل عملکرد و ديدگاه موجود در ميان حاکميت و اغلب احزاب سياسی منسوب به ملت فارس، تمامی احزاب سياسی و روشنفکران مليتهای غيرفارس در ايران، در تئوريها و ديدگاههايشان نه تنها واقعيت ملموس جامعه کثيرالمله و چندزبانگو ايران را حس می کنند، چرا که خود بخشی از آن موزائيک فرهنگی ايران را تشکيل ميدهند. و در عين حال در صدد گشودن باب ديالوگی مثبت، سازند و دمکراتيک برای حل مسئله ملی در ايران هستند. راهی که در نهايت گريزی از آن نيست. اما رژيم حاکم و متاسفانه بخشی از اپوزيسيون نژادپرست آن با سناريوهای ماليخوليايی خويش در مقابل خواستگاههای دمکراتيک مليتهای غيرفارس به هر دسيسه و توطئه ايی دست می يازند تا چهره مقاومت و مبارزه ملل غيرفارس برای احقاق حقوق برابر را در افکار عمومی جامعه خراب کنند.

 

مسئله اساسی اينست که اگر شونيسم در حاکميت سياست برتری نژادی عليه ملتهای تحت ستم و غيرفارس اعمال مي کند، چرا اپوزيسيون سياسی ملت فارس و روشنفکران آن تحت عنوان احزاب سياسی سراسری (بجز انگشت شماری) در مقابل چنين سرکوبی دم بر نمی آورند و در اغلب موارد سکوت پيشه می کنند؟ آيا اين همان شونيسم خارج از حاکميت و در واقع شونيسم با حاکميت نيست؟

 

شونيسم در عمل

شونيسم، آنچه که از تعاريف، تجارب و عملکرد آن برمی آيد، آن  نوع ناسيوناليسم افراطی است که قبضه های قدرت حکومتی را در دست خويش دارد و برای زياده خواهی اش حتی مردم خود را در زير چتر سياه خويش به قربانگاه می کشاند و به اصطلاح در لفظ بر طبل برتری و عظمت آن ملت می کوبد، اما در عمل به فلاکت و نگونبختی آن می کوشد. چرا که جوهره شونيسم در حقير شمردن ديگران، انکار آنان، از خود بيگانه کردن آنان و در صورت لزوم اعمال توحُش عليه آنهاست تا بتواند به اصطلاح آرمانهای برتری جويانه و قدرت طلبانهء خويش را به کرسی بنشاند. غافل از آنکه اساس و بنياد حقير شمردن و تلاش برای آقايی کردن بر ديگران در عمل کاشتن ريشه های نفرت، واکنش، دشمنی و مقاومت همان ديگرانی است که در عمل حتی امکان يک زندگی عادی و نرمال را نيز از انسانهايی که در چنين فضاهای ساخته شده، زندگی می کنند، می گيرد. و زندگی در درون جامعه ايی که آکنده از تحقير و واکنش عليه آن است، در فضايی که همه به انتقام و خون و خون کشی می انديشند و رهبران در قدرت برای دستيابی به روياهای ماليخوليايی خود، حتی ملت خود را به مسلخ جهل و وحشت و مرگ می کشانند، و ثبات را حتی از زندگی روزمره مردم می ربايند، ديگر جايی برای سخن گفتن از يک زندگی انسانی و دمکراتيک در آن وجود ندارد. فضا تنگ و انديشه در تاريکخانه های برتری جويی به دامی شيطانی گرفتار آمده است. در اين فضا فريادهای حق طلبانه شنيده نمی شود و گاه حتی چنان همهمه ايی بپا می شود که فرياد اساساً به گوش کسی نمی رسد. در آنجاست که وحشتِ برپائی سلاخ خانه ايی ديگر باز در دلها طنين می اندازد. طلسم شونيسم گاه حتی انسانها عاری از اين ايده ها را چنان آلوده می کند که انگار حقيقتی در دل آنان نزول کرده است. شونيسم قبل از هر کس ملت خويش را به مسلخ مي برد و تا آنجا که ممکن است آنان را برای قربانی کردن ملتهای ديگر و به مسلخ کشيدن آنان شريک جرم خود می کند.

اما اگر ماهيت انديشه و عملکرد دولتی عليه مليتهای غيرفارس در ايران را شونيسم بناميم و صور آن را در اشکال مختلف افشا کنيم، واکنش و قيام خلق آذربايجان و ملت ترک در اوايل همين سال که اوج آن قيام شهر تبريز در اول خرداد همين سال بود، "مرگ بر آپارتايد"، يکی از شعارهای محوری آن را تشکيل ميداد. شعار مرگ بر آپارتايد و مرگ برنژادپرستی در تمامی شهرهای آذربايجان با طنين قابل توجهی منعکس شد. با وجود اينکه رژيم موفق شد از تظاهرات عظيمی که  ترکان در صدد انجام آن در تهران بودند، ممانعت بعمل آورد ، آما اختلال در چرخ عادی شهر تهران در روز اعلان تظاهرات در مقابل مجلس شورا و دسيسه ها و دستگيرهای وسيع در تهران نشان داد که پتانسيل جنبش ملی آذربايجان برای ايجاد دگرگونی در نظام استبدادی مذهبی و نژادی در ايران بطور قابل توجهی بالاست. هر چند که تنين شعار مرگ بر آپارتايد در بخشهايی از تهران پيچيد، اما هنوز جنبش ملی ترکان در ايران و بويژه در تهران توانايی نهايی خود را به کار نگرفته است و سخن پايانی خود را بر زبان نرانده است.

 

بدتر از آن اينکه، برتری جويی نژادی و راسيسم آريايی از سوی دستگاه دولتی ايران نهادينه شده است و متاسفانه اغلب فعالين سياسی و حتی روشنفکران منتسب به خلق فارس چنين تفکر منحط و عقب مانده را بر روی دوشهای خويش، دانسته و يا نادانسته، حمل می کنند. بنابراين و برای مقابله با معضل نژادپرستی که ميرود جامعه ايران را به تخم کين و نفرت و خشونت بيالايد، بايد واکنشی جدی نشان داد و روشنفکران دمکرات و ضدنژادپرست خلق فارس را برای مقابله با اختاپوس تاريکی و خشونت يعنی آپارتايد در ايران به اتحاد و اتفاق فراخواند. به نظر من تحقق دمکراسی بدون مبارزه جدی عليه آپارتايد و نژادپرستان فارسی در ايران غير ممکن است.

سياست ضد انسانی و ضد ملی عليه ملل غيرفارس توسط ناسيوناليسم افراطی فارس (شونيسم) در طی هشتاد سال گذشته به صور مختلف در قالب نظام سلطنتی و جمهوری اسلامی اعمال شده است. تعميق اين سياست ضد انسانی عليه شهروندان ايران و بويژه عليه مليتهای غير فارس در آن، امروز خود را در اشکال مختلف نژادپرستانه در نزد مردم عادی نشان ميدهد. مهم ترين دليل نژادپرستانه بودن اين سياستها، جدا از برنامه های ضد انسانی که در کشور اعمال می شود، حس خود مردم است که در قيام خلق آذربايجان به روشنی و وضوح مطرح شد و شعار "مرگ بر آپارتايد" به شعار محوری و سراسری اين قيام بدل شد.

 

و اما بايستی عنوان کرد که ماهيت نژادپرستی فارسی، هنوز برای توده های عامی روشن نيست و همچنان اين جريان با عوام فريبی بی نظيری سعی بر آن دارد که مبارزهء ضد آپارتايدی در ايران را با پارانويد هميشگی "تجزيه ايران" و يا "ضديت با ملت فارس" توجيه کرده و افکار عمومی را از اصل مسئله منحرفت کند.

 

نوع نگاه به ماهيت رژيم جمهوری اسلامی

شکل و شمايل شونيسم در ايران را ميتوان به اشکال مختلف نشان داد. اما يکی از اشکال اساسی ماهيت شونيستی در طرز تلقی احزاب سياسی و روشنفکران متعلق به ملت ها و يا مليتهای ساکن ايران است. به عبارت ديگر نوعی تلقی و تحليل از ماهيت سياسی اجتماعی و فرهنگی رژيم حاکم از سوی احزاب و گروههای سياسی و روشنفکران ملت فارس با نوع درک و تحليل احزاب و گروههای سياسی متعلق به ملت های غيرفارس، يعنی احزاب و گروههای سياسی ترک، کرد، بلوچ ، ترکمن و عرب از ماهيت رژيم کاملاً متفاوت است. می گويم کاملا متفاوت، به اين خاطر که دقت خوانندگان را به اين نکته جلب کنم که چگونه اين تفاوت و اهداف منتج از اين تحيلهای متفاوت ميتواند اصولی، درست و يا غير اصولی و نادرست از آب درآيد.

 

درک گروهها و احزاب سياسی ملت فارس در ايران (احزابی که خود را سراسری مينامند و اغلب پسوند ايران را با خود به يدک می کشند) از ماهيت رژيم در مجموع ديکتاتوری مذهبی است. اين ديکتاتوری مذهبی، يا استبداد دينی با تمامی توحشی که در عرصه های مختلف عليه مردم بکار رفته است، با توجه به گرايش فکری سياسی تحليلگرانش از چپ تا راست، تفاوت فاحشی را با خود به يدک نمی کشد. اين جريانات سياسی و روشنفکری تنها در ارائه آلترناتيوهايشان است که از همديگر فاصله ميگيرند. آلترناتيوهای چپ در مجموع ماهيت رژيم را به بورژوازی در اشکال گوناگون آن منتصب می کنند و در بهترين شکل از اجحاف به کارگران و زحمتکشان و زنان و ديگر اقشار جامعه سخن می گويند و آلترناتيوهای راست به ماهيت اقتصادی رژيم کار چندانی ندارند، چرا که خودشان از همان قماشند و تنها به جنبه های سياسی و مذهبی حاکميت توجه نشان ميدهند و تلاش بر آن دارند که اين رژيم را ضد ايرانی و به اصطلاح عربی و عرب زده  بنمايانند، تا با ناسيوناليسم ايرانی، که در واقع ناسيوناليسم فارسی است، مردم را عليه رژيم بشورانند. بويژه منحط ترين گرايش آن، يعنی گرايش سلطنت که مردم ايران متحداً در سال 1357 سرنوشت خود را با آن يکسره کردند، با تمامی حمايتهايی که از جناههای مختلف در جامعه آمريکا کسب ميکند، در بوق و کرنای خود به اصطلاح آبادانی ايران را می دمد!!

 

اما تحليل و تصوير گروهها و احزاب سياسی ملل غيرفارس در ايران از ماهيت رژيم بر بنياد استبداد مذهبی و نژادی استوار است. ماهيت رژيم جمهوری اسلامی ايران تنها به استبداد مذهبی خلاصه نمی شود. بلکه استبداد نژادی که در قالب تحقير و بی حقوق نگه داشتن اکثريت غيرفارس جامعه ايران را شامل می شود از قلم روشنفکران و فعالين سياسی جامعه فارس افتاده است. و اگر اينجا و آنجا به پديده حقوق مليتها اشاره شده است، فقط و فقط برای خالی نبودن عريضه بوده است. من سعی خواهم کرد اين بخش آخری سخن خود را در طی اين نوشته روشنتر سازم.

 

بنابراين روشن است که درک ماهيت رژيم يعنی استبداد مذهبی و استبداد نژادی که از سوی روشنفکران و فعالين سياسی ملل غيرفارس در ايران مطرح ميشود با درک ناقص و ابتر صرفا استبداد مذهبی که از سوی فعالين سياسی و روشنفکران جامعه فارس مطرح ميشود در مغايرتی جدی قرار دارد. چرا که نتيجه اين تحليلها، سنتز و رويکردی که از اين دو تحليل ميتواند در آينده، يعنی تغيير رژيم سياسی در ايران، بروز کند کاملاً متفاوت و شايد حتی در تضاد با يکديگر قرار گيرد.

 

استبداد نژادی عليه مليتهای غيرفارس در ايران، استبداد عليه 65 درصد مردم ايران را شامل مي شود. نتايج استبداد نژادی در ايران تحقير و توهين عليه مليت های غيرفارس، ناديده انگاشتن آنان و عقب نگهداشتن آنان تا آن حد که نتوانند عليه حاکميت اين استبداد واکنشی از خود نشان دهند. بنابراين تغيير حاکميت سياسی بدون تغيير در سياست نژادی در ايران و بدون پذيرش پلوراليسم سياسی وملی نتيجه ايی جز استمرار همين سياست در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی ندارد. بنابراين مبارزه با استبداد نژادی در کنار مبارزه با استبداد سياسی و مذهبی است که ميتواند نتايج مفيد و ثمربخشی را از خود بر جای بگذارد و ملل غيرفارس در ايران فردا را چون شهروند مساوی الحقوق در کنار هم کشوریهای فارس زبان خود قرار دهد. لذا انديشه ضد استبدادی امروز اگر به تفکر ضد نژادپرستانه و ضد شونيستی مصلح نباشد، کلاه ايران فردا واقعاً پس معرکه است. يعنی باز توليد استبداد از نوعی ديگر. به همين خاطر است که  نوع نگاه اپوزيسيون ملل غيرفارس به ماهيت جمهوری اسلامی نسبت به نگاه اپوزيسيون نمايندگان سياسی ملت فارس مرکب و همه جانبه تراست. و علت اين نگاه مرکب نيز قرار گرفتن اين مليتها در موقعيت ناهنجار سياسی، اجتماعی و فرهنگی است که ملل غيرفارس آن را با گوشت و پوست خويش لمس میکنند و متاسفانه حتی عدالتخواهانه ترين روشنفکران فارس نيز نه تنها اين معضل برايشان قابل لمس نيست حتی اغلب يارای ديدن واقعيتها را هم در اشلهای وسيعی ندارند.

 

اما گشايش اين معضل در نگاه همه جانبه به مشکلات و مسائل سياسی، اجتماعی و فرهنگی در ايران و باز کردن باب ديالوگ ميان روشنفکران و فعالين سياسی تمامی مليتهای ايران است که ميتواند، مسير پرسنگلاخ گذار به برابری ملی، دمکراسی و حقوق برابر زنان و عدالت اجتماعی را تا حدود زيادی مرتفع سازد.

 

البته بايد عنوان کرد که تحولات سياسی در چند سال اخير، و برآمدن جنبشهای سياسی ملی دمکراتيک در گوشه و کنار ايران و بويژه قيام عظيم خلق آذربايجان در اوايل امسال سوی نگاه بخشی از جامعه روشنفکری فارس را به مسئله مليت های ايران جلب کرد است. در عين حال حوادث سياسی مهم چند سال اخير در داخل همواره در آذربايجان، کردستان، بلوچستان و اهواز رُخ نمود است. و اين بر وزن جنبشهای ملی دمکراتيک و نقش آنان به عنوان يک مولفهء جدی سياسی در فردای تغيير نظام سياسی در ايران می افزايد.

 

يک خلط فريبنده برای انحراف افکار عمومی

يک بار، شايد نزديک به ده سال پيش، من در يکی از برنامه های سازمان مجاهدين که در استکهلم ترتيب داده شده بود و آقای محسن رضائی در آن سخنرانی داشت، شرکت کردم. بعد از سخنرانی و در بخش پرسش و پاسخ، سئولاتی در خصوص حقوق برابر ملی برای خلق آذربايجان را در يک ورق کاغذی برايشان فرستادم و اين پرسش را مطرح ساختم که؛ چرا در برنامه شورای ملی مقاومت در خصوص حقوق ملی کردستان مسائلی را مطرح کرده ايد، اما در خصوص حقوق ملی آذربايجان چيزی نگفته ايد؟ پاسخ و توضيح آقای محسن رضائی عضو بلند پايه سازمان مجاهدين خلق و يکی از مسئولين ارشد شورای ملی مقاومت برای من بشدت عجيب و غيرقابل فهم بود. ايشان بجای اينکه برنامه شورای ملی مقاومت را در خصوص مسئله ملی و بخصوص  حقوق سياسی، اجتماعی و فرهنگی خلق آذربايجان و ملت ترک در ايران را تشريح کنند و به نقصان و کمبودها در برنامه خودشان اعتراف کنند و مرا نسبت به سرنوشت آذربايجان در برنامه شان اميدوار کنند، عنوان کردند که؛ "مسئله ايی در آذربايجان وجود ندارد"! و ادامه دادند که؛ "بنيانگذراران سازمان مجاهدين از آذربايجان هستند و بخش بزرگی از اعضای ما آذربايجانی هستند"! و در عين حال اين توضيح را نيز اضافه کردند که؛ "در آذربايجان حزب سياسی وجود ندارد که ما در اين خصوص با آنان درباره حقوق ملی سخن بگوييم"..!! و البته تمامی پاسخ ايشان به اين مسئله در اين مدار دور ميزد.

 

دقت کنيد! دليل عدم پاسخگويی به مسئله ملی خلق آذربايجان و ملت ترک در ايران اينست که؛ "بخشی از اعضا و حتی بنيانگذران سازمان مجاهدين  آذربايجانی هستند"، و از آنجا که اعضا و بخشی از رهبران يک گروه سياسی اگر آذربايجانی باشند بايستی از ارائه برنامه نسبت به حل مسئله ملی در آذربايجان اجتناب کنند!! آيا پاسخ آقای محسن رضائی از بی اطلاعی ايشان سرچشمه ميگرفت و يا اينکه پاسخ ايشان به اين پرسش ريشه در آگاهی ايشان داشت خود حديث عجيبی است!

 

به نظرم ارائه چنين پاسخی از سوی يکی از احزاب اپوزيسيون جمهوری اسلامی، آگاهانه است. وگر نه اگر سازمان مجاهدين و يا هر حزب و گروه ديگری برنامه ايی در خصوص ساختار چندمليتی و چندزبانگويی ايران داشته باشد، پاسخش برای پرسشهايی در اين حوزه روشن و آشکار است. اما تفره رفتن از پاسخ و يا منحرف کردن ذهن شنونده، ديگر پاسخ نيست، بلکه تاکتيک تهاجمی است. اميدوارم در طی اين دهسالی که گذشته است و بويژه بعد از قيام عظيم و سراسری خلق آذربايجان وملت ترک در ايران، سازمان مجاهدين و شورای ملی مقاومت تغييراتی در برنامه خود در خصوص مسئله ملی در آذربايجان و اساسا مسئله ملی در ايران ايجاد کرده باشند. متاسفانه من متن و يا مطلبی دال بر چنين دگرگونی تا بحال نديده ام.

 

جالب اينکه يک هفته پيش پاسخ و پرسش يک نشريه دانشجويی آذربايجانی را با نماينده ولايت فقيه در دانشگاه تهران را در خصوص حقوق اقوام!! می خواندم. نماينده ولايت فقيه در دانشگاه تهران در پاسخ به پرسشهای يک دانشجوی ترک تکراراً توضح ميدهد که مسئله ايی در آذربايجان وجود ندارد و به زعم ايشان، ولی فقه خودشان از خطه آذربايجان هستند، و همچنان اسامی وزرا دولتهای مختلف در دوره های متوالی را که آذربايجانی هستند برمی شمرد و اين نتيجه را می گیريد که، آذربايجانی ها بصورت قابل توجهی در نظام جمهوری اسلامی نمايندگی دارند و همچنان اسامی و القاب آيت الله ها و مقامات مذهبی آذربايجانی را در توجيح بی حقوقی فرهنگی و ملی آذربايجانيها به رُخ می کشد.  البته اين روش برخورد با بی حقوقی ملی خلق آذربايجان در ايران تنها به سازمان مجاهدين و رژيم جمهوری اسلامی خلاصه نمی شود. به جرات ميتوان اذعان داشت که احزاب و گروههای سياسی و اغلب شخصيتهای مطرح خلق فارس همواره برای توجيح بی حقوقی مليتهای غيرفارس در ايران و اللخصوص بی حقوقی ملت ترک در ايران، به اين ترفند که گويا آذربايجانيها در پستهای مختلف دولتی و يا در کادرهای بالای حزبی و گروهی مشارکت داشته و يا دارند، پس حقوق ملی بيش از 30 مليون ترک در ايران تامين شده است!! اين در حالی است که قيام سراسری خلق آذربايجان در اوايل همين سال رسمی شدن زبان ترکی در ايران، تحصيل از آغاز تا انجام به زبان ترکی، داشتن رسانه های عمومی به زبان ترکی و سپس برابر حقوقی در عرصه سياسی، اجتماعی، فرهنگی با ديگر مليتهای ايران مطالبه کردند. اين مطالبات انسانی، عدالت خواهانه و دمکراتيک ملت ترک در ايران است و عضويت اين يا آن آذربايجانی در حزب و گروه سياسی ايرانی و داشتن پست و مقام دولتی از سوی هر آذربايحانی هيچ ربطی به حقوق سياسی اجتماعی و فرهنگی ملت ترک در ايران ندارد.

 

آنچه روشن و آشکار است جمهوری اسلامی، آنچنانکه از تعريف مجتبی مقصودی برمی آيد، نماينده فارسيت و اسلاميت آن ملت  در ايران است. هرچند که اين سيستم نماينده واقعی و دمکراتيک خلق فارس در ايران نيست. روشن است که ملت فارس نيز چون تمامی ملتهای ديگر در ايران در آرزوی يک زندگی شرافتمندانه و عادلانه و دمکراتيک به سر می برد. تمام اميد مردم ايران با تمامی مليتهايش در آرزوی روزی به سر مي برند که در ايران بعد از جمهوری اسلامی حاکميتی که متعلق به تمامی مردم ايران از فارس، ترک، کرد، ترکمن، بلوچ و عرب باشد ايجاد گردد. حاکميت در ايران متعلق به تمامی مليتهای ساکن آن است و نه يکی از آنان. به نظر ميرسد تنها راه دستيابی به حاکميت دمکراتيک، لائيک، غيرمتمرکز که در خدمت تمامی مردم و مليتهای ساکن آن باشد، يک جمهوری لاييک، دمکراتيک و فدراليستی است. فدراليسمی که در آن دولتهای ايالتی برمبنای مرز زبانی و تاريخی مليتهای آن سرزمين از هم جدا می شوند و ايران از کشوری که امروز با حاکميت شونيستی از نفرت و کينه عليه ترک و عرب و کرد و بلوچ سيستماتيزه شده است، به سرزمين همبستگی، دوستی و مودت بدل میشود.

 

فدراليسم يعنی تقسيم برابر و دمکراتيک حقوق و امکانات

فدراليسم در کشوری که آئينه تمام نمايی از کثرت فرهنگی و زبانی است، به مثابه مناسبترين شيوه اداره کشور شناخته شده است. فدراليسم در ايران به دليل ترکيب طبيعی چند مليتی آن ضمن اينکه  امکان بازتوليد رژيمهای استبدادی را از آن سلب می کند، زمينه را برای مشارکت، همدلی و همبستگی برای از ميان برداشتن نابسامانيهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در سراسر کشور را فراهم ميسازد. در آن شرايط و برای مثال، ديگر بلوچستان به سرزمين فقر و مرگ تبديل نمی شود و تمامی مليتهای بصورت برابر و دمکراتيک امکانات خود را برای رشد و آبادانی مصروف ميدارند. در آنجا ديگر ارزش برابر انسان، اولين پايه دمکراسی، به بازی گرفته نمی شود، و اکثريت مردم در چرخدنده های سيستم نژادپرستانه تحقير و تمسخر نمی شوند.

 

فدراليسم، در واقع تقسيم برابر حقوق و امکانات در ميان مليتهای ساکن ايران است. حقوق برابر سياسی بدان معناست که تمامی مليتهای ساکن ا يران از فارس، ترک، کرد، بلوچ، ترکمن و عرب بايستی حاکميت سياسی خود را در مناطق خويش اعمال کنند و تمامی مليتها متحداً دولت سراسری و فدرال ايران را برپا دارند. در چنين صورتی است که مسئله ملی و بی حقوقی ملل ساکن ايران برای هميشه از ليست مشکلات اساسی اين کشور حذف می شود. در نظام فدراليستی، اداره امور داخلی ايالات به مجلس و دولت ايالتی واگذار ميشود و اين تقسيم قدرت زمينه های آبادانی پارالل تمامی کشور و بهره مندی تمامی مليتهای ايران را تامين می کند.

 

متاسفانه بايد اذعان داشت که هم اينک نيروهايی وجود دارند که می خواهند حاکميت بعد از جمهوری اسلامی را دوباره روی ريلی ادامه دهند که نظام شاهنشاهی منفور پهلوی ها و سپس حاکميت وحشت جمهوری اسلامی بر آن رانده شده اند. اين هر دو رژيم جدا از ماهيت استبداديشان، ماهيتی شونيستی و نژادپرستانه داشته اند. متاسفانه اين شونيسمم و نژادپرستی تا حدودی ذهنيت عقب مانده جامعه فارس زبانان را با خود آلوده است. پالايش چنين تفکرات ضد انسانی و مبارزه با نژادپرستی جز لاينفک مبارزه برای دمکراسی و برپايی نظام دمکراتيک، لائيک و فدراليستی است. آنان که در اين مبارزه سهيم نباشند، بايد که در دمکرات بودن و حتی انسانی انديشيدنشان بشدت ترديد کرد. مبارزه با آپارتايد در ايران در واقع محکی برای دمکرات بودن شخصيتها، احزاب و سازمانهای سياسی متعلق به ملت فارس است.

 

خطاب به فعالين سياسی و روشنفکران تمامی مليتهای ساکن ايران

چندی پيش خبردار شدم که در يکی از سمينارهای بررسی مسئله ملی در آلمان بر سر استفاده از مفهوم شونيسم فارس، اختلاف نظری ميان برخی از احزاب و سازمانهای سياسی متعلق به ملل غير فارس بروز کرده است. استدلالات در اين خصوص را بعدها شنيدم. مهمترين فاکتی که باعث شده است چنين اختلافی بروز کند آن بود  که برخی از عناصر فعال مليتها در آن سمينار عنوان مي کرده اند که گويا استفاده از مفهوم "شونيسم فارس"، خيلی ها را آزار ميدهد، و لذا بهتر است از مفاهيم ديگر در بيان مقصودمان استفاده کنيم. و از آنجا که در اعمال سياست شونيستی در ايران ترديدی وجود نداشته، پيشنهاد کرده بودند که به جای شونيسم فارس، شونيسم حاکم را در ادبيات سياسی و تهيه قطعنامه پايانی استفاده شود. البته که استفاده از شونيسم فارس و يا شونيسم حاکم در تحليل نهايی به يکجا منتج می شود. اما ريشهء سخن در آنجا نيست.

 

مسئله در آنجاست که آيا واقعاً شونيسم و سياست شونيستی وجود دارد يا  نه؟ اگر چنين سياستی وجود دارد همه متحداً بايستی عليه آن مبارزه کنيم. در اين مبارزه ترک و فارس و کرد و عرب محلی از اعراب ندارند. چرا که تلاش برای برپائی يک جامعه مدرن و دمکراتيک مبارزه با چنين آلودگیهايی را طلب می کند. و اگر ستم مضاعفی عليه مليتهای غيرفارس وجود ندارد، ديگر چرا سخن از مسئله ملی در ايران به ميان آمده است؟

 

جواب کاملا روشن است. در اين که مسئله ملی در ايران وجود دارد کسی شکی به خود را نمی دهد. اما آنگاه که استفاده از مفهوم شونيسم فارس واکنش کسی، سازمانی و يا حزبی را بر می انگيزاند، اين دقيقاً نشان از آلودگی آن شخص، سازمان و يا حزب سياسی به ميکروب شونيسم فارس است. سازش با چنين عناصر و جرياناتی در واقع پذيرش استمرار حيات ميکروب شونيسم درمبارزات سياسی است و متاسفانه عدم اعتماد به نفس و نداشتن تحيلی روشن در ميان برخی از شخصيتها و احزاب سياسی متعلق به ملل تحت ستم در ايران فرجه را برای مانور شونيسم بازتر می کند.

 

ناسيوناليسم افراطی فارس جدا از داشتن قبضه های قدرت حکومتی در قالب رژيم جمهوری اسلامی، در هشتاد سال سيطره خود چه در دوره شاه و چه در دوره شيخ، متاسفانه موفق شده است ديدگاه بخش بزرگی از روشنفکران، احزاب و گروههای سياسی متعلق به خلق فارس را که امروز خود را احزاب و گروههای سراسری مينامند، به ميکروب شونيسم آلوده کند. اين آلودگی متاسفانه تا حدودی نيز در بدنه شهرهای بزرگ رسوخ کرده است. اما با اندکی خوشبينی، بايد گفت که هنوز اميدها به ياس تبديل نشده است.

 

به نظرمن اگر در مقابل اين ميکروب مقاومت نکنيم و ضمن روشن کردن ماهيت آن، به مبارزه جدی با آن برنخيزيم، اين ميکروب تمامی هيبت جامعه را در هم خواهد پيچيد و تمام انسانها را از هستی ساقط خواهد کرد. و اين نه به نفع خلق فارس است و نه منافع مليت ديگر را تامين می کند. چرا که نتيجه همه گيرشدن چنين ميکروبی تعميق کينه و نفرت و خشونت در جامعه و بدترين شکل بروز جنگ داخلی در ايران است. و بدتر از آن اينکه گسترش اين ميکروب در جامعه امکان تحول جامعه به سوی ترقی و تکامل را به هر شکلی که باشد مسدود می کند.

 

لذا مقابله با اين ميکروب در مبارزه ايی جدی عليه آن و متحد شدن با تمامی نيروهای روشنفکری و سياسی متعلق به تمامی ملل ساکن ايران و بويژه اتحاد با آن بخش از روشنفکران و احزاب و گروههای سياسی متعلق به ملت فارس که ميتواند ميدان اين مبارزه را وسيعتر و تاثير عليه آپارتايد در ايران را عميقتر کند، ضروری می نمايد. بنابراين عقب نشينی از سنگر مبارزه با شونيسم و نژادپرستی در ايران، که عدم استفاده از مفهوم شونيسم فارس در ادبيات سياسی يکی از صور آن است، يک گام به پس از سوی نيروهای دمکرات برای انکشاف سياسی اجتماعی در کل ايران است.

 

به نظر ميرسد که باز کردن ديالوگ دمکراتيک ميان شخصيتها و احزاب و گروههای سياسی تمامی ملل ساکن ايران بايستی راه را بر استمرار حيات ناسيوناليسم افراطی فارس وحتی ديگر ناسيوناليستهای افراطی متعلق به مليتهای غيرفارس که فضا و شرايط برای شکل گيری آنان مناسب است، می بندد و به تقويت مناسبات دمکراتيک در ايران فردا کمک می کند.

مرحله کنونی حرکت ملی آذربايجان

یونس شاملی

قبل از هر چيز بايستی هوشياری، رشادت و همبستگی ملی ترکان ايران و خلق آذربايجان را در حماسه ايی که در هفته های قبل آفريدند ستود. حرکت يکپارچه ايکه برای اعادهء حقوق برابر ملی- دمکراتيک، که يکی از گره گاههای اساسی گذار ايران به سوی ترقی و دمکراسي است، صورت گرفت.

 

در واقع حرکت ملی ترکان ايران و خلق آذربايجان در هفته های گذشته با نمايشات عظيم اعتراضی خود در تبريز و تمامی شهرها و حتی روستاهای ترک نشين از مرحله بيداری (اويانيش) به مرحله قيام (قالخيش) وارد شد. حرکت ملی ترکان ايران که تا يک ماه قبل به نوعی در اسارت رسانه های داخلی محبوس بود، در هفته های گذشته تيترهای اول رسانه های بين المللی را به خود اختصاص داد.

 

اما اين صعود و يک گام به پيش در حرکت ملی ترکان ايران به معنی اتمامی کار نيست، بلکه استمرار حرکتی است که همواره با سيلان خويش ميتواند سنگرهای تازاه ی از ارتجاع و عقب ماندگی در ايران را تسخير کند. اما در شرايط کنونی دو مانع اساسی پيش روی حرکت ملی ترکان در ايران خودنمايی می کند:

 

- ديکتاتوری مذهبی و شونيستی جمهوری اسلامی که اگر مجبور نشود هرگز تن به پذيرش حقی از حقوق مردم  نخواهد داد. اين در حالی است که حقوق برابر ملل ساکن در ايران اساساً گرهگاه کوری است که جمهوری اسلامی با تنيده شدن در تارهای شيطانی ناسيوناليسم افراطی فارس به اين سادگی ها عقب نشينی نخواهد کرد. بايستی متذکر شد که  اغلب جريانات و گرايشات راست افراطی در ميان گروهها و احزاب سياسی به اصطلاح اپوزيسيون نيز، و از آنجمله قماش سلطنت طلب و اغلب هواداران جبهه ملی در اين ارتباط هم راز و متحد جمهوری اسلامی اند.

- مانع ديگر افکار عمومی مردمی است که متاسفانه در طول هفتاد هشتاد سال گذشته به نوعی تحت تاثير تبليغات و سياستهای رژيمهای شاه و شيخ قرار داشته اند و امکان پرواز فکری آنان و دگرگونی در افکار عمومی يک شبه مقدور نيست.

 

و اما راه مقابله با اين دو گروه کاملاً متفاوت و متغاير است:

 

جمهوری اسلامی با قيام، استقامت، استمرار و گسترش اعتراضات مجبور به عقب نشينی خواهد شد. و از آنجا که ملت ترک ايران از نظر کمی و کثرت جمعيتی در تمامی نقاط ايران و بويژه در تهران امکان چنين مبارزه، استقامت و گسترش آن را دارد، لذا جمهوری اسلامی دير يا زود، به علت شرايط سخت داخلی و فشارهای  بين المللی که در شرايط کنونی بر آن سنگينی ميکند مجبور به عقب نشينی خواهد شد و حقوق فرهنگی ترکان ايران و خلق آذربايجان را به رسيميت خواهد شناخت. اما اين عقب نشينی جمهوری اسلامی از مواضع شونيستی کنونی اش رابطهء مستقيمی دارد با تغيير در افکار عمومی هموطنان فارس درايران و بويژه دگرگونی در افکار عمومی مردم تهران.

 

تغيير در افکار عمومی هموطنان فارس و بويژه دگرگونی در نوع نگاه انسانی و برابر حقوقی در تهران سرنوشت مبارزه برای حقوق برابر ملی را در ايران ورق خواهد زد. به عبارت ديگر رژيم جمهوری اسلامی با بهره جستن از ناخودآگاهی مردم در خصوص برابرحقوقی ملی و پلوراليسم فرهنگی مليتهای ساکن ايران، سياستهای برترجويانهء ملی و شونيستی خود را با دلگرمی از وجود افکار عمومی موجود دنبال مي کند.

 

حتی جمهوری اسلامی در جای جای واکنش تبليغی خود در قبال قيام باشکوه خلق آذربايجان در هفته ها گذشته، سعی بر آن دارد که اين حرکت را خشونت طلب و ضد فارس جلوه دهد تا بتواند از اين آبشخور انرژی کافی برای استمرار سياستهای ضد انسانی و ضد ترکی خود داشته باشد.

 

بنابراين حرکت ملی ترکان ايران در اين مرحله از قيام خود به هوشياری بيش از پيش نياز دارد تا ضمن مقابله با ترفند های جمهوری اسلامی بتواند با يک مبارزه سالم و انسانی موانع راه خويش را هموار سازد. از همين زاويه ملاحظات ذيل برای استمرار حرکت ملی آذربايجان بشدت ضروری می نمايند:

 

دوری از خشونت:

- حرکت ملی ترکان به دليل کثرت جمعيتی آنان  در ايران و وجود نيروی بالفعل و  بالقوه قابل توجه، بايستی بر بستر يک حرکت مدنی و سويل سيلان يابد و بشدت از خشونت دوری جويد. در واقع نه تنها بايستی از هر حرکت خشونت آميز و مخرب دوری جست، بلکه بايستی کسانی را که به نام حرکت ملی آذربايجان به تخريب و خشونت دست مي يازند از صفوف خود کنار گذاشت.

 

اجتناب از شعارهای تند سياسی

- حرکت ملی آذربايجان در مرحله کنونی با تمامی گسترش و نيروی عظيمی که در تبريز، اروميه و شهرههای ديگر از خود به نمايش گذاشت مرحله تاثير و تثبيت خود را پی مي گيرد. لذا نمايشات بايستی صرفا با شعارهای ملی برای تاثير در افکار عمومی و تغيير در سياستهای حاکميت دنبال شود و از طرح شعارهايي از قبيل تغيير نظام حاکم و شعارهايی از اين دست اجتناب شود. چرا که حرکت ملی آذربايجان يکی از مراحل استراتژيک استقرار خود را پی ميگيرد و لذا عنوان کردن شعارهايی که به اين مرحله ارتباطی ندارد، در واقع اقدامی زودرس بوده مي تواند، با بهانه دادن به دست حاکميت، ضربات جبران ناپذيری بر حرکت ملی آذربايجان وارد کند.

نمونه شعارهاي که در تمامی حرکات، نمايشات و تظاهرات خيابانی در تمامی شهرهای آذربايجان شنيده شده است:

- ياشاسين آذربايجان

- اؤلوم اوسون فاشيسته

- هارا هارا من تورکم

- منيم ديليم اؤلن دئيل   باشقا ديله دؤنن دئيل

- يا آزادليق يا اؤلوم

- تورکو ديلينده   مدرسه مدرسه

- ...

 

تاکيد به دوستی و همبستگی با ملتهای ساکن ايران

- حرکت ملی ترکان و خلق آذربايجان جدا از نزديکی و اتحاد عمل با ملل غيرفارس ساکن ايران برای دستيابی به حقوق برابر ملی، بخاطر هم سرنوشتی با آنان، دوستی و همبستگی با ملت فارس در ايران را در محور سياستهای خود حمل ميکند. گرايشات مختلف در درون و بيرون جمهوری اسلامی تلاش می کنند که حرکت ملی ترکان ايران را با انگهای ناروايی، ضد فارس جلوه دهد. اين نيرنگ شونيستهای فارس که خود را با قيام پرشور ترکان ايران در تنگنا حس ميکنند، در صدد آلوده کردن آب و شعله ور کردن تخاصم بين ملتهای ساکن ايران بويژه بين فارس و ترک از سويی و کرد و ترک از سوی ديگر هستند، تا از اين طريق بتوانند نيروی عظيم مردمی را که ميتواند در سازندگی کشور بکار رود، در سنگلاخ جنگهای داخلی گرفتار سازند و خود از قبل آن  به حاکميت شوم خود قوام بخشند. بنابراين حرکت ملی ترکان ايران بايستی از احساسات صرف و عصبيت و خشونت  دوری جسته و بشدت از شعارها و اعمالی که احياناً بوی ضديت با ملت فارس، زبان فارسی و يا در ضديت با خلق کرد بوده باشد اجتناب ورزد.  هر شعار و عملکردی در ضديت با هر ملتی در استخدام سياستهای توطئه گرايانهء جمهوری اسلامی و اعوان و انصار شونيستی آن قرار داشته و برای برهم زدن هارمونی مبارزه مترقی ملی و دمکراتيک ترکان در ايران است.

 

خواستهای مرحله کنونی

- خواستهای مرحله کنونی نبايد از امکان و پتانسيل موجود در جامعه از هر نظر به دور باشد. بنابراين به نظر ميرسد که تاکيد به خواستهای ذيل در مرحله کنونی ميتواند حرکت ملی ترکان ايران را با توفيق بيشتری مواجه سازد:

1- برسميت شناختن زبان ترکی آذربايجانی به مثابه يکی از زبانهای رسمی ايران

2- تحصيل به زبان ترکی برای ترکان در ايران

3- تاسيس راديو و تلويزيون سراسری و 24 ساعته و روزنامه و مطبوعات سراسری برای ترکان ايران

4- رسيدگی، دلجويی و تامين وضعيت خانواده شهدای قيام خلق آذربايجان در هفته های گذشته.

5- رسيدگی به وضعيت اسفبار اقتصادی در آذربايجان

 

تهران و اکثريت ساکنين آن

- به نظر ميرسد که رشد و گسترش حرکت ملی ترکان ايران در تهران از چند زاويه دارای اهميت حياتی است. آنچنانکه از ارقام و آماری و شواهد امر برمی آيد تهران بزرگ مامن و محل زندگی بخش بزرگی از ترکان ايران را تشکيل ميدهد. مهمتر اينکه ترکان از نظر کمی اکثريت جمعيت تهران بزرگ را تشکيل ميدند. اما باستی با تاسف اذعان داشت که تاثير سياستهای دولت در آسيميله کردن ساکنين غير فارس در اين شهر قابل انکار نيست. اما فعاليتهای جنبش ملی ترکان ايران در دههء گذشته در تهران بزرگ تاثير بسزايی در تغيير افکار عمومی ترکان ساکنين اين کلان شهر از خود برجای گذاشته است. حرکت ملی ترکان ايران بايستی تلاش بيشتری برای انتقال خودآگاهی ملی برای ترکان ساکن تهران و همزمان انتقال پيام دوستی و همبستگی خود با ملت فارس را به نحو احسن منتشر کند، تا از اين طريق و با همبستگی هرچه بيشتر کلان شهر تهران را برای تحولات مترقی و دمکراتيک آتی در ايران آماده تر ساخت. بنابراين کار و فعاليت برای تغيير در افکار عمومی تهران برای تمامی مردم ايران و بويژه برای ترکان از اهميت ويژه ايی برخوردار است.

 

با نگرشی کوتاه به واکنش احزاب، گروهها و سازمانهای سياسی سراسری (و در واقع نمايندگان سياسی جامعه فارس ايران) پريشان حالی قابل توجهی به چشم می خورد. تنها  اندکی از احزاب و سازمانهای سياسی سراسری نسبت به قيام ترکان ايران و تظاهرات عظيم در شهر تبريز حمايتهای مثبتی از خود نشان داده اند. سردرگمی و پريشان حالی سازمانها و احزاب و روشنفکران که ملت فارس در ايران را از نظر سياسی نمايندگی ميکنند، ريشه در تاريخ شوم ديکتاتوری شاه و شيخ دارد. تاريخی که در آن سياست انکار و منکوب کردن ملت های غيرفارس در ايران سياست محوری اين رژيمها را تشکيل ميداده است و ظاهراً به نورمی در سياستگذاری ايران تبديل شده بود، که قيام مردم تبريز اين باروی پوشالی را بر هم ريخت.  در واقع پريشان حالی کنونی در ميان جريانات سياسی به اصطلاح سراسری نتيجه تناقض انديشه غير واقعی آنان و واقعيت انکار ناپذيريست که ملت ترک در ايران از خود به نمايش گذاشت. بنابراين لزومی برای فشار بيشتر برای پريشان حالی اين جريانات در شرايط کنونی نيست. استمرار قيام ترکان ايران بتدريج آنان را با اين واقعيت انکار ناپذير اخت خواهد داد.

2006-05-27

 

RSS 2.0